|
We are your Scape from the Reality ما فرار شما از واقعیت هستیم
| ||
|
[ شنبه 5 فروردین 1391 ] [ 11:51 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
«هیوگو» نخستین ساخته مارتین اسکورسیزی است که به شیوه سهبعدی ساخته و نمایش داده شده است؛ کارگردانی که در ایران پیش از این 2 فیلم از وی در سینماهای تهران به نمایش درآمده است. فیلمهای «دار و دسته نیویورکی» و «هوانورد» از جمله آثار این فیلمساز است که در سینماهای تهران به نمایش درآمده و اتفاقا با استقبال گستردهای مواجه شده است. فارابی با خرید کپیرایت و نمایش سینمایی این فیلم و چند اکران آن در جشنواره فیلم فجر میتواند این فیلم را به صورت جدی به عنوان یکی از گزینههای جدی اکران نوروزی مطرح کند. خاطرم هست در هر 3 باری که برای دیدن دار و دسته نیویورکی به سینما رفتم یا در چهارمین بازدید از فیلم هوانورد در سینمایهای نمایشدهنده صندلی خالی به سختی نصیب نگارنده میشد و نمیدانم چرا فارابی اینقدر برای نمایش فیلمی همچون هیوگو که تازه و تنوری است، تلاشی نمیکند. مارتین اسکورسیزی بعد از دیوید فینچر شناختهشدهترین کارگردان مستقل آمریکایی در میان ایرانیان است؛ کاتولیک تندرویی که هیچوقت متوجه نشدم چرا حاضر شد کتاب نیکوس کازانتزاکیس را به فیلم سینمایی برگرداند. ادامه مطلب برچسب ها: هیوگو، مارتیتن اسکورسیزی، hugo، [ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
ژانر : درام، کارگردان : Stephen Daldry نویسنده : Eric Roth تاریخ اکران : دسامبر 2011 زمان فیلم : 120 دقیقه Extremely Loud and Incredibly Close (به شدت بلند و بسیار نزدیک) منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3.5 از 4) به دلایل مختلف، تعداد کمی از فیلمهایی که تا کنون در مورد یازده سپتامبر ساخته شده، کیفیت قابل قبولی داشته اند. شاید به این خاطر باشد که حادثه بسیار تازه است و زخمهای ناشی از آن هنوز کهنه نشده. یا شاید به این علت است که فیلمسازان میترسند با اشتباهی به همان سرنوشت فیلم "مرا بخاطر بیاور" دچار شوند. فیلمی که متهم شده بود که از حوادث یازده سپتامبر برای جلب مخاطب، سوء استفاده کرده است. اما "به شدت بلند و بسیار نزدیک" که اقتباسی است از رمانی نوشته Janathan Safran Foer، با کارگردانی Stephen Daldry فیلمی احساسی و قدرتمند را نتیجه داده است که بدون سوء استفاده از آن حادثه تلخ، یادش را به خوبی زنده میکند. "به شدت بلند و بسیار نزدیک" مستقیماً به یازده سپتامبر نمیپردازد. کاری به تروریسم و تروریستها ندارد و واکنش آمریکا و دیگر کشورهای جهان در قبال آن برایش مهم نیست. در عوض روایتگر داستانی ساده و انسانی در مورد رابطه پدر و پسری در نیویورک است. داستانی که در کنار ماجراهایی دیگر تحت الشعاع بحثهای سیاسی قرار گرفتند و فراموش شدند. دردی که هربار هنگام خوردن شام روز عید با دیدن صندلی خالی پدر برای دیگر اعضای خانواده تازه میشود. بله، داستان فیلم در مورد از دست دادن و تلاش برای غلبه در آلام ناشی از آن است. از دست دادن پدر، یک رابطه احساسی قوی و همه چیزهایی که قرار بود با هم تجربه اش کنند. فیلم با توجه به عناصر موجود در آن میتوانست بسیار خسته کننده و ملال آور باشد. اما به خاطر ساختار روایی اش (به تصویر کشیدن حادثه یازده سپتامبر به صورت فلاش بک) و طنز خفیفی که در آن وجود دارد، "به شدت بلند و بسیار نزدیک" تبدیل به اثری قابل هضم و تاثیر گذار شده است. بطوریکه ممکن است اشک را از چشمانتان سرازیر کند ولی بعد از خروج از سینما، این حس تألم را با خود به خانه نخواهید برد. در واقع حس خواشایندی که قهرمان داستان پس از چیره شدن بر مشکلات و اتقاق ناگواری که برایش افتاده است دارد، در پایان فیلم به تماشاگر نیز منتقل میشود. اگر تماشاگر بدبینی باشید، شاید با یک نگاه به اسامی بازیگران مطرح فیلم یعنی Tom Hanks و Sandra Bullock، با خود فکر کنید که این هم یک فیلم احساسی و گریه آور دیگر است که میخواهد اسکار امسال را تصاحب کند. درست هم هست. چنین بازیگران و موضوعی تکراری برای یک فیلم، هم تماشاگر را به اشتباه می اندازد و هم برای سازندگان آن مفید نیست. Tom Hanks و Sandra Bullock با وجود بزرگی نامشان، در نقشهای اصلی ظاهر نمیشوند. در واقع، Hanks پدری است که در ابتدای فیلم مرده است و تصاویری که از او میبینیم، فلاش بکهایی هستند که گذشته را روایت میکنند. در عوض، Max von Sydow بازیگر قابل احترام دیگری که نقشی مکمل دارد، بیشتر بر روی پرده سینما ظاهر میشود. اما گذشته از همه اینها، فیلم را میتوان متعلق به Thomas Horn جوان دانست که برای اولین بار در یک فیلم ظاهر میشود. شخصیتی که او بازی میکند (یعنی اسکار شل)، در کانون توجه فیلم بوده و تقریباً سکانسی نیست که او را بر روی پرده نبینیم. ولی اسکار یک بچه نه ساله معمولی نیست. پسری است باهوش و با سروزبان است که فتارش بیشتر از سنش بنظر میرسد. اما متاسفانه در مواجهه با موقعیتهای اجتماعی مختلف با مشکل روبروست و نمیتواند احساساتس را کنترل کند و این باعث میشود اجتماع برایش به محیطی هراس انگیز تبدیل شود. پدرش (با بازی Hanks) متعقد است که او از سندرم آسپبرگر رنج میشود ولی آزمایشات این موضوع را کاملاً تایید نمیکنند. در هر صورت، قهرمان داستان ما با بچه های که معمولاً در فیلمها بازی میکنند فرق دارد. آنقدر خوشگل نیست که بخواهید لپش را بکشید و آنقدر نفرت انگیز نیست که بخواهید او را بزنید! شخصیتی است کاملاً ملموس که بارهای در جامعه آن را دیده اید. شخصیتی که "به شدت بلند و بسیار نزدیک"، نیویورک سالهای 2001 – 2002 را از نگاه او به تصویر کشیده است. موضوعی عجیب و غیرعادی در مورد خانواده شل وجود ندارد. توماس پدر خانواده جواهر فروشی است که عاشق پسرش است و تا حدی که مشغله زندگی به او اجازه میدهد، وقتش را با وی میگذراند. او همسرش (با بازی Bullock) را دوست دارد و همسرش نیز خود را وقف پسر و شوهرش کرده است. مادر پیر توماس (با بازی Zoe Caldwell) در ساختمانی در همسایگی آنها زندگی میکند و با اسکار از طریق واکی- تاکی در ارتباط است. تا اینکه در حالی که پدر اسکار در طبقه 105 ام ساختمان شمالی برجهای دوقلو در جلسه ای حضور دارد، حادثه یازده سپتامبر اتفاق میافتد و وی موفق نمیشود خود را نجات دهد. ولی با این وجود 6 پیام تلفی بین ساعات 8:56 تا 10:27 برای تلفن منزلش میگذارد. یک سال بعد، هنگامیکه اسکار با عجله در حال گشتن کمد پدرش است، کلیدی مخفی پیدا میکند. او معتقد است که با گشتن در شهر و پیدا کردن قفلی که با این کلید باز میشود، چیزی مهم را از پدرش یاد خواهد گرفت و یادگاری همیشگی از وی برایش باقی خواهد ماند. تصمیمی که باعث میشود پایش به تمامی پنچ منطقه نیویورک کشیده شود. البته در این ماجراجویی مستجر مادر بزرگش (با بازی von Sydow، پیرمردی که توانایی صحبت کردن ندارد) نیز او را همرامی میکند. با وجود اینکه دستیابی به هدفی که اسکار به دنبالش است، غیر ممکن بنظر میرسد، اما او مصمم دنبال کار را میگیرد و در این راه از درسهایی که از پدرش آموخته، برای غلبه بر مشکلات استفاده میکند. در فیلم از حادثه یازده سپتامبر بدون آنکه مورد سوء استفاده قرار گیرد، با احترام یاد میشود. با خود رویداد و پیامدهایش هوشمندانه برخورد میشوند و کارگردان بدون آنکه بخواهد آن را بازسازی یا از تصاویر ساختمانهای تخریب شده استفاده کند، تنها نگاهی گذرا و غیر مستقیم به آن میاندازد. هرچند جای سوال که آیا بستگان قربانیان یازده سپتامبر میتوانند این صحنه های دوباره نگاه کنند ولی به "شدت بلند و بسیار نزدیک" سعی دارد هیچ خاطره ای از آن روزها زنده نکند و بی دلیل پی شان را نگیرد. با این وجود روایت فیلم چیزی متفاوت از فیلمهای جاده ای نیست، یعنی خود سفر و ماجراهای آن مهمتر از مقصد و هدف مسافرت هستند. بطوریکه "به شدت بلند و بسیار نزدیک" به هیچ عنوان قصد ندارد سرانجام ماجراحویی اسکار را نشان دهد، بلکه در طول این سفر شهری شاهد آن هستیم که او چیزهایی بسیاری در مورد خودش، پدرش و همشهریانش میاموزد. در مواجهه با افراد مختلف، با او گاه با مهربانی برخورد میشود و گاه با عصبانیت و بدخلقی. اسکار، مادر و مستجر مادر بزرگش را به نحوی دیگر میشناسد و یاد میگیرد که چگونه بر ترسهایش غلبه کند و آن چیزی شود که پدرش به او افتخار میکند. Daldry کارگردان اثر با The Reader و این فیلم نشان داده است که سوژه قرار دادن موضوعات بزرگ یا استفاده از بازیگران مطرح تاثیر منفی بر کارش نمیگذارند. او دو بازیگر معروف را بکار گرفته ولی به هیچ عنوان آنها را به ستاره فیلم تبدیل نمیکند. آنها تنها شخصیتهایی هستند که حضورشان خللی در توجه تماشاگر به موضوع اصلی داستان وارد نمیاورد. در واقع آنها Tom Hank و Sandra Bullock نیستند. تنها پدر و مادرند. ترکیب کارگردانی Daldry ، فیلمنامه نویسی Eric Roth و بازی Horn تصویری بینظیر از چگونگی دیدن واقعیت پیرامون از نگاه یک کودک را ارائه میکند. نگاهی که کاملاً با دید که فرد بالغ متفاوت است. تماشاگر میتواند تمامی دردها و مشکلاتی را که اسکار حس میکند، تجربه کند. چیزهایی (مانند سوار شدن در مترو) که بزرگسالان خیلی راحت از کنارشان عبور میکنند برای یک کودک چالشس سخت است که او سعی میکند با درایت از پسشان برآید. بسیاری از فیلمها سعی در بازی با احساسات تماشاگر دارند. اگر نتوانند این کار را انجام دهند، حاصل کار سرد و خسته کننده میشود و اگر زیاده روی کنند، حاصل ملودرامی بی منطق میشود. در واقع وقتی تماشاگر پی ببرد که با احساساتش بازی شده، همان زمان است که فیلم شکست خورده است. اما "به شدت بلند و بسیار نزدیک" Darldry، تعادل را حفظ میکند. تنها تلنگری به قلبتان میزند بدون آنکه فکرتان را آشفته کند. سختی رسیدن به این نقطه تعادل نباید دست کم گرفته شود و موفقیت کارگردان در رسیدن به آن نشان دهنده قدرت ساختار روایی و پیام نهایی فیلم خواهد بود. طبقه بندی: سینمای جهان، برچسب ها: به شدت بلند و بسیار نزدیک، Extremely Loud and Incredibly Close، [ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
مبتدی ها ژانر : کمدی، درام، عاشقانه کارگردان : Mike Mills نویسنده : Mike Mills تاریخ اکران : جون 2011 زمان فیلم : 105 دقیقه زبان : English درجه سنی :R بازیگران: منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3 از 4) متبدی فیلمی که سعی کرده شیوه روایت از نگاه اول شخص را نه برای پوشاندن ضعفهای داستان بلکه در راستای رساندن درست پیام فیلم بکار گیرد. داستانی که از زاویه دید قهرمان فیلم، الیور (با بازی Ewan McGregor) روایت میشود، نه تنها در مورد رویدادهای زمان حال اوست، بلکه تکه هایی از دو دوره زمانی دیگر را نیز شامل میشود. هرچند از لحاظ تئوریک مفهوم فلاش بک و فلاش فوروارد (گریز به گذشته و آینده) باعث ایجاد پیچیدگی و گیج شدن تماشاگر میشود؛ ولی کارگردان اثر Mike Mills با دادن از سرنخ های قابل تشخیص توانسته است این پیچیدگی را به حداقل برساند. نتیجه کار تصویری تاثیرگذار از فردی آسیب دیده و سردرگم است که معنای عشق و تعهد را به درستی در نیافته و سعی دارد با دو رابطه جدیدی که در زندگی اش برقرار میکند، این دو مفهوم را عمیقاً درک کند. اگر رویدادهای ناخوشایند مردی38 ساله به نوعی بلوغ ذهنی یک مرد تعبیر شود، این فیلم جایی است که آن را به تصویر میکشد. الیور از لحاظ فیزیکی فردی بالغ ولی در بیان و کنترل احساساتش به خصوص در مقابل زنان ناتوان است. تا اینکه دو اتفاق وی را به سوی درکی واقع بینانه تر به زندگی سوق میدهد. مرگ پدرش، هال (با بازی Christopher Plummer) بخاطر سرطان و رابطه اش با آنا (با بازی Melanie Laurent) بازیگری فرانسوی با همان رفتارها خاص و تعهد در رابطه در مورد این قشر. الیور که در جریان فیلم گویی بالغ میشود، هال را فردی جالب میبیند که رابطه پدر فرزندی خوبی با وی نداشته است. هال در سن 75 سالگی وقتی همسرش را از دست میدهد، جلوی پسرش اعتراف میکند که همجنسگراست. چیزی که تا قبل از این تنها همسرش از آن با اطلاع بوده است. هال بعد از آن به سرعت دوست پسری برای خود پیدا میکند و روحیه اش بسیار عوض میشود بطوریکه رابطه با فرزندش را بهتر میکند. مرگ هال الیور را با سوالات بی پاسخ بسیاری رها میکند. بعد از آن با آنا آشنا میشود و بلافاصله با او احساس صمیمیت و نزدیکی میکند، اما حس انزاوایی درونی باعث میشود که این رابطه نیز پیش از جدی شدن، ناتمام رها شود. فیلمنامه Mills هوشمندانه، در جریان و در بعضی مواقع تا حدی کمدی ایست. طنز خفیفی که فیلم از تبدیل شدن به یک اثر خسته کننده نجات میدهد. بجز چند لحظه غیر معمول (مانند گذاشتن زیر نویس برای صحبتهای یک سگ)، باقی داستان نسبتاً سر راست است. مبتدیها تا حدی نیز فیلمی زندگی نامه است؛ شخصیت هال همان پدر Mills است و رابطه میان الیور و هال انعکاس دهنده ارتباط میان خود فیلمساز و پدرش است. مسائل رمانتیک میان الیور و آنا هم که به اندازه رابطه قبلی سرشار از احساس است، هرچند زایده تخیل Mills است ولی تاحدی مطابق با تجربه شخصی اوست. الیور و آنا به عنوان یک زوج شخصیتهای جالبی دارند. هردو افراد آسیب پذیری هستند که از همان ابتدا به شدت به هم علاقه مند میشوند. اولین برخوردشان در یک مهمانی است که در آن الیور با شمایل زیگموند فروید در آن ظاهر میشود و آنا مانند یک انسان لال رفتار میکند. سکانسی که میتوان آن را یکی بهترین صحنه های "عشق در نگاه اول" در سالهای اخیر دانست. سکانسی رمانتیک، خلاقانه که نشان میدهد این دو چگونه بدون دیالوگ کلامی با هم آشنا میشوند و رابطه شان را آغاز میکنند. در ادامه Mills با بردن مدام تماشاگر به دوره های مختلف زندگی الیور، نحوه شناخت وی از خود و زندگی را نشان میدهد. روندی که تا بالغ شدنش در انتهای فیلم ادامه میابد. زندگی دوران کودکی و ارتباط با مادرش. صحنه هایی که برای اولین متوجه همجنسگرا بودن پدر و برقراری ارتباطی دوباره با وی. ابتلای پدر به سرطان و در نهایت رابطه اش با آنا (بدست آوردن او، از دست دادنش) و اینکه برای اولین بار متوجه اشتباهی که در زندگی اش کرده میشود، همه و همه تکیه های پازلی است که در ادامه داستان در کنار هم چیده میشوند. مبتدیها داستانیست کوچک با قلبی بزرگ. شخصیت پردازی آن فوق العاده است ولی ایده آن چندان خلاقانه و ارژینال نیست. شاید به این خاطر که محیطی که الیور در آن قرار دارد جایی معمولی در جوامع مدرن امروزی است. و شاید به همین خاطر است که به سادگی میتوان با او ارتباط برقرار کرد. برای کسانی که به درامهای مبتنی بر شخصیت علاقه دارند، فیلم جذابیت بالایی دارد. تمرکز راوی داستان در بهتر نشان دادن شخصیتهاست تا توضیح محیط اطراف. زمان اکران فیلم در امریکا وسط تابستان و در میان انبوه فیلمهای حادثه ای و دنباله های پرفروش بود. فیلمی کم سر و صدا و عمیق که مخاطب میتواند با شخصیتهای آن ارتباط بهتری برقرار کند. طبقه بندی: سینمای جهان، برچسب ها: فیلم مبتدی ها، کریستوفرپلامر، [ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
مریل استریپ امسال بخاطر بازی در فیلم بانوی آهنین برنده گلدن گلوب و برای سومین بار برنده اسکار شد به همین مناسبت میخواهم برایتان از ده فیلم برتر مریل استریپ بگویم. جوانا کریمر در کریمر عیله کریمر (1979) ![]() یک مرد تنها و در آستانه جدایی باید یاد بگیرد تنهایی از پسر کوچکش مراقبت کرده و در دادگاه نیز برای گرفتن حضانت بچه بجنگد. استریپ نیز نقش جوانا کریمر همسر این مرد یعنی داستین هافمن را بازی کرد زنی که تصمیمی بزرگی در زندگی اش میگیرد او این بار میخواهد دنبال موفقیت خودش برود. بازی در این نقش اولین جایزه اسکار را برای مریل استریپ به همراه داشت. سوفی Zawistowski در انتخاب سوفی (1982)
![]() سوفی از بازماندگان اردوگاه های مرگ نازی هاست که پس از مهاجرت به آمریکا تحت مراقبت مردی به نام «نیتان» قرار گرفته است. در حالی که «نیتان» تعادل روانی ندارد و خود «سوفی» نیز سخت درگیر خاطرات دردناک است. این تخیلات و رویاهای ناراحت کننده خوشی آنها را برهم میزند. استریپ در این فیلم بازی به یادماندنی داشت و دومین جایزه اسکار بهترین بازیگری را نیز برد. کارن سیلک وود در سیلک وود (1983) ![]() کارن سیلک وود روز 13 نوامبر سال 1974 کارمند تاسیسات هسته ای برای ملاقات با گزارشگر نیویورک تایمز میرود. او هیچ وقت به آنجا نمیرسد. فیلم داستان کارگر استخراج فلزات در کارخانه تهیه پلوتونیوم را دنبال میکند که از روی عمد مریضش کرده و شکنجه روحی داده شده و شاید برای اینکه جلوی افشاگری سوفی در مورد تخطی از امنیت کارگران گرفته شود او را به قتل رساندند. فرانچسکا جوهانسون در پل های مدیسون کانتی (1995) ![]() رابرت کینکاید در دهه 60 زندگی اش برای چهار روز وارد زندگی زن خانه داری به نام فرانچسکا جوهانسون با بازی مریل استریپ میشود. استریپ در کنار کلینیت ایستوود یکی از احساسی ترین داستان های عشقی تمام دوران را رقم زدند. سوزان اورلئان در اقتباس (2002) ![]() یک نمایشنامه نویس شکست خورده در عشق برای کمک پیش برادر دوقلواش که استعداد کمتری دارد میشتابد چون تلاش های او برای نوشتن یک فیلنامه اقتباسی نافرجام مانده است. استریپ نقش سوزان اورلئان را بازی کرده و بازی بی نظیری دارد. این نقش یکی از جذاب ترین نقش های کمدی تمام دوران به حساب میآید. اتل روزنبرگ در فرشتگان در آمریکا (2003) ![]() تونی کوشنر، نویسنده نمایشنامه فرشتگان در آمریکا نگارش فیلمنامه اقتباسی را نیز برعهده داشته و مایک نیکولز آن را کارگردانی کردهاست. داستان فیلم در سال ۱۹۸۵ اتفاق میافتد و درباره رابطهٔ دو زوج است که در گیر و دار سیاستهای دوران ریاست جمهوری ریگان و بحران بیماری ایدز روایت میشود. استریپ برای این مجموعه برنده جایزه گلدن گلاب و امی شد. Yolanda Johnson در فیلم همراهان خانه ای در علفزار (2006) ![]() برنامه محبوب رادیویی همراهان خانهای در علفزار هر شنبه شب بهطور زنده اجرا و پخش میشد و مریل استریپ هم یکی ار اجرا کنندگان و هنرمندان آن است. میراندا پریستلی در شیطان پرادا میپوشد (2006) ![]() یک زن بومی آمریکایی به نیویورک میرود و در سمت دستیار یکی از ویراستارهای بزرگ ترین روزنامه شهر شغلی پیدا میکند. استریپ در نقش ویراستار ظالم هم یکی از بهترین بازی هایش را اجرا کرد. جولی و جولیا (2009) ![]() بازی کردن یک شخصیت شمایلی مثل جولیا چایلد کار سختی است اما مریل استریپ از عهده آن برآمد. داستان جولیا چایلد در مورد حرفه آشپزی اش است. ناگهان سر و کله جولی پاول پیدا میشود که همه غذاهای کتاب آشپزی جولیا را درست میکند و دستور پخت آن را در وبلاگش میگذارد.این یکی رو من خودم دیدم واقعا قشنگه و از روی یک رمان اقتباس شده مارگارت تاچر در بانوی آهنین (2011) ![]() نگاهی به زنگی مارگارت تاچر نخست وزیر سابق انگلستان و روی بهایی که او برای به قدرت رسیدن پرداخت فوکوس میکند. نقشی که سومین جایزه اسکار را برای مریل استریپ به همراه داشت. برچسب ها: مریل استرپ، [ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 02:55 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
لیلا حاتمی که هفته پیش روی فرش قرمز «کداک تیهتر» لس آنجلس برای فیلم «جدایی نادر از سیمین» حاضر بود، چند روزی است به ایران بازگشته است. او در این گفتوگوی کوتاه درباره موفقیت فیلم اصغر فرهادی در بخش اسکار بهترین فیلم خارجیزبان صحبت کرده که بخشهایی از آن را میخوانید. برچسب ها: اسکار 2012، جدایی نادر از سیمین، لیلا حاتمی، اصغر فرهادی، [ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 02:53 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||