We are your Scape from the Reality
ما فرار شما از واقعیت هستیم 
نویسندگان
 

سیر تکامل چهره بازیگران نقش اول فیلم هری پاتر





[ شنبه 5 فروردین 1391 ] [ 11:51 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]

                 Hugo Movie Companion: A Behind the Scenes Look

«هیوگو» نخستین ساخته مارتین اسکورسیزی است که به شیوه سه‌بعدی ساخته و نمایش داده شده است؛ کارگردانی که در ایران پیش از این 2 فیلم از وی در سینماهای تهران به نمایش درآمده است. فیلم‌های «دار و دسته نیویورکی‌» و «هوانورد» از جمله آثار این فیلمساز است که در سینماهای تهران به نمایش درآمده و اتفاقا با استقبال گسترده‌ای مواجه شده است. فارابی با خرید کپی‌رایت و نمایش سینمایی این فیلم و چند اکران آن در جشنواره فیلم فجر می‌تواند این فیلم را به صورت جدی به عنوان یکی از گزینه‌های جدی اکران نوروزی مطرح کند. خاطرم هست در هر 3 باری که برای دیدن دار و دسته نیویورکی‌ به سینما رفتم یا در چهارمین بازدید از فیلم هوانورد در سینمای‌های نمایش‌دهنده صندلی خالی به سختی نصیب نگارنده می‌شد و نمی‌دانم چرا فارابی اینقدر برای نمایش فیلمی همچون هیوگو که تازه و تنوری است، تلاشی نمی‌کند. مارتین اسکورسیزی بعد از دیوید فینچر شناخته‌شده‌ترین کارگردان مستقل آمریکایی در میان ایرانیان است؛ کاتولیک تندرویی که هیچ‌وقت متوجه نشدم چرا حاضر شد کتاب نیکوس کازانتزاکیس را به فیلم سینمایی برگرداند.

فیلم هیوگو آخرین ساخته اسکورسیزی، تماشاگر را از دنیای تلخ و خشن آثار قبلی این فیلمساز به دنیای فانتزی و رنگ‌ها می‌برد. هیوگو داستان پسربچه‌ای از جنس پیتر پن است که بعد از مرگ مادر، با پدر ساعت‌سازش زندگی می‌کند اما پدر هیوگو جانش را در سانحه آتش‌سوزی از دست می‌دهد و هیوگو مجبور می‌شود همراه عموی (کلود) دائم‌الخمر خود در ایستگاه راه‌آهن پاریس زندگی کند. عموکلود مسؤول تامین و نگهداری از ساعت ایستگاه است اما همه امور را به هیوگو واگذار کرده و خودش به ناکجاآباد رفته است.

در ادامه داستان با بازرس ایستگاه آشنا می‌شویم که بچه‌های یتیم را تحویل پرورشگاه می‌دهد و هیوگو با اینکه در ایستگاه و در ساعت بزرگ ایستگاه سکنی گزیده است دائما از چنگال بازرس می‌گریزد. الیور تویست برایان سلزنیک (نویسنده رمان هیوگو ) سرگردان در ایستگاه قطار هنگام دزدیدن اسباب‌بازی از فروشگاه داخل ایستگاه با جورج میلیس، صاحب فروشگاه آشنا می‌شود و او دفترچه پررمز و راز هیوگو کاربت را از او می‌گیرد؛ تنها یادگاری که پدرش برای او باقی گذاشته است و این آشنایی و جدال برای بازپس‌گیری دفترچه اتفاقات تازه‌ای را رقم می‌زند.

اسکورسیزی این فیلم را با اقتباس از رمان «اختراع هیوگو کاربت» اثر برایان سلزنیک ساخته است و البته در اغلب مصاحبه‌هایش اعلام داشته فیلم را برای دختر کوچکش که به تازگی وارد 12سالگی شده، ساخته است. ساخت فیلم هیوگو با هزینه 170 میلیون دلاری‌اش، تردستی سینمایی عظیمی است كه سینمای فانتزی را به حرکت درآورده است. در تغییر این رویکرد فرمی و سبکی تمام ادوات ساخت فیلم فانتزی را در اختیار گرفته است که آخرین ساخته‌اش لوکس و متفاوت به نظر بیاید.

هیوگو، پسربچه‌ای است که بعد از فوت عموی مست و خرابش مخفیانه در ایستگاه قطار زندگی می‌کند و دزدانه کار او را که مسؤول کوک کردن ساعت این ایستگاه است ادامه می‌دهد. در این فیلم ما جهان را از دید پسربچه‌ای تنها، معصوم و آسیب‌پذیر می‌بینیم که در میان دیوار‌های چرخ دنده‌دار و ماشین‌های غول‌آسا زندگی می‌کند اما تمام پیچش‌های داستانی به جورج میلیس ختم می‌شود؛ کسی که طبق آنچه در فیلم مطرح می‌شود مخترع سینمای علمی- تخلیی جورج است اما میلیس

(بن کینزلی) 16 سال است در اسباب‌بازی‌فروشی کار می‌کند و از دار دنیا جز این فروشگاه چیزی برایش باقی نمانده است. داستان فیلم هیوگو در ایستگاه قطار مون‌پارماس پاریس می‌گذرد؛ ایستگاهی که در حال حاضر دیگر وجود ندارد. عجب تقارن نزدیکی میان دنیای واقعی و مجازی سینما وجود دارد، در فیلم مشاهده می‌کنیم آنچه موجب می‌شود میلیس از سینما دور بیفتد جنگ جهانی اول است و جالب‌تر اینکه ایستگاه مون‌پارماس پاریس در جنگ دوم نابود می‌شود. هیوگو با خاطرات پدرش زندگی می‌کند؛ پدری که او را با جادوی صنعت و ماشین‌های پیچیده آشنا کرده است و امروز هیوگو می‌خواهد به رویای پدرش مبتنی بر احیای عروسک فلزی «اتومتان» جامه عمل بپوشاند. او همراه اتومتان در سالن زیر شیروانی ایستگاه زندگی می‌کند و هر از گاهی به روکش فلزی صورت از بین رفته عروسک آهنی چشم می‌دوزد و به چرخ‌ها و دنده‌های داخل آن می‌نگرد و دائما با خود این سوال را مطرح می‌کند که آیا می‌تواند آن را راه بیندازد، در نهایت ایزابل، دخترخوانده جورج میلیس است که جواب این سوال را برای هیوگو پیدا می‌کند.

فیلم با طرح یک سوال ایدئولوژیک- نگرشی نسبت به ارتقای جهان صنعتی آغاز می‌شود و این احساس به مخاطب دست می‌دهد که به جهان پیچیده و شاه‌پریانی ورود کرده است اما به تدریج با طرح ابهام‌های تعلیق‌آور گام به گام فیلم چالش‌برانگیز‌تر می‌شود. حتی گاهی در میانه این فیلم حدس می‌زنیم عروسک اتومتان درون فیلم مثلا از جهان پینوکیووارش به دنیای انسان‌ها رجعت کند اما هرقدر فیلم پیش می‌رود احتمال چنین رویدادی کمتر می‌شود و قصه تدریجا این تلقی را از ذهن مخاطب می‌ستاید اما هر چه داستان جلوتر می‌رود در این ایستگاه برای کشف جادوی سینما به تدریج جهان واقعیت‌ها و رنج‌های جورج میلیس را کشف می‌کنیم. مهم‌ترین عنصری که موجب می‌شود تعلیق و ابهام تواما تماشاگر را درگیر کند، همین ابهام تعلیق‌آور جناب آقای مارتین اسکورسیزی است که می‌توان آن را از خلاقیت‌های آقای کارگردان برشمرد.

اما از نکات عمده قابل کشف در اثر تازه اسکورسیزی همان دغدغه‌های مذهبی کارگردان است. در یکی از دیالوگ‌های کلیدی هیوگو رو به ایزابل می‌گوید پدرش (جود لاو) دنیا را به ماشین بزرگی تشبیه می‌کرد و در این جهان ماشین قطعه زاید وجود ندارد و اگر چنین است خود در این جهان نمی‌تواند قطعه زایدی باشد. ایزابل هم قطعه ساده‌ای نیست و باید کاربرد خود را پیدا کند.

مرارت‌های انسان‌های روی کره زمین از هر دین و آیین که باشند سبب می‌شوند در مقاطعی خاص احساس پوچی و افسردگی کنند؛ اتفاقا تفکر حاکم بر این فیلم

ضد مکتب اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر است.

اسکورسیزی قبل از فیلمبرداری فیلم هوانورد حاضر به دل کندن از دنیای نگاتیو نبود اما در نهایت با صاحبان استودیو کنار آمد و حاضر شد با دیجیتال فیلمبرداری کند. این کارگردان سنت‌گرا و بزرگ‌ترین کارگردان

2 قرن متوالی تازگی‌ها اعلام کرده از کار کردن در جهان سه‌بعدی بسیار مسرور است. وی در گفت‌وگویی با هالیوودریپورتر گفته است تکنولوژی به من ثابت کرد جادوی سینما تنها با دیجیتال و سه‌بعدی زیباتر خواهد شد. به‌رغم تجهیزات و آمادگی‌های عوامل، شخصا از باب ریچاردسون برای فیلمبرداری سه‌بعدی این کار بسیار راضی هستم؛ این فیلم چند سکانس زیبا داشت که ریچاردسون به شکل قابل باوری آن را فیلمبرداری کرده است. هیوگو نخستین فیلم فانتزی‌- خانوادگی اسکورسیزی است که برای دخترش ساخته است. البته در نخستین گام در سینمای فانتزی از متدهای هم‌مکتبی‌هایش مثل استیون اسپیلبرگ و فیلم «تن‌تن» کم و کسری ندارد. در این رقابت نامزدی در چندین رشته باز هم اسکورسیزی را پیش انداخته است؛ کوچ اسکورسیزی از سینمای گانگستری و سراسر خشونت از ابتدا خبر گیج‌کننده‌ای بود اما تماشای هیوگو از این گیجی مفرط به شکل عجیبی کاسته است.

از جنبه دیگر اگر بخواهیم به این فیلم نگاه کنیم، هیوگو داستان عشق پسربچه یتیمی است که در دوران رکود اقتصادی مسحور تکنولوژی است. وسوسه صنعت و رجعت از دنیای تکنولوژی و رجوع به دنیای افسانه‌محور، هسته اصلی داستان را تشکیل می‌دهد و اتفاقا همین محور‌های برجسته است که به فیلم معنا می‌بخشد و در نهایت از جنون صنعتی و تکنولوژیک داستان به روایتی آرتیستیك ختم می‌شود که مجنون فیلمسازی است.

نوع روایت‌پردازی هم قالب بدیع و متفاوتی از دیگر آثار این کارگردان دارد. معمولا در فیلم‌های تک‌قهرمانی اسکورسیزی داستان تمام و کمال به پرسوناژ محوری خلاصه می‌شود اما در هیوگو، قهرمان پرده‌نشین فراموش شده با عشق و اشتیاقی خاص توسط یک پسربچه کوچک خودش احیا می‌شود.

اما لذت دیدن این فیلم خلاصه می‌شود در صحنه‌های فیلم‌های قدیمی که در آخرین ساخته اسکورسیزی احیا می‌شود و دیدن کلیپ‌هایی از باستر کیتون، چارلی چاپلین، هارولدلوید به اضافه فیلم‌های برادران میلیس که سبب می‌شود میان عشاق سینه‌چاک سینما با فیلم هیوگو رابطه ارگانیکی شکل بگیرد.

مفهوم دیگری که در این فیلم قابل تامل است جادو و تردستی سینماست. جورج میلیس در این فیلم به عنوان نخستین سازنده فیلم‌های علمی- تخیلی خودش در سیرک تردست بوده و در واقع نگاهی کاملا تمثیل‌نگر در فیلم هیوگو نسبت به رابطه سینما و جادو وجود دارد و در پایان که میلیس به دنیای فیلمسازی رجعت می‌کند، می‌توان از سینما به عنوان هنر- صنعت جادوگران و تردستان یاد کرد؛ جورج میلیس به اجرای نمایش، چشم‌بندی و تردستی مشغول است.

هیوگو آخرین ساخته اسکورسیزی به صورت کلی جذابیت‌های دوگانه‌ای دارد؛ از طرفی جهانی‌ قائم به ذات برای تماشاچی خلق کرده و طرف دیگر واقعی و باورپذیر است؛ ترکیبی گیج‌کننده از دنیای افسانه‌ها و واقعیت‌ها و از طرف دیگر جهان واقعی در پیش‌رو.

هیوگو در لایه رئالیستی خود روایتی از جامعه اروپا در فاصله 2 جنگ جهانی 1931 است؛ تصاویری خارق‌العاده که به پاریس قبل از جنگ اشاره می‌کند و چرخ‌دنده و لولاهای صنعتی در عصر جدید چاپلین را (در این ضیافت بصری باشکوه )به یاد تماشاگر می‌آورد.

غمگینی جورج میلیس شباهتی به غمگینی بازیگر نرمای سانست بلوار (بیلی وایلدر) دارد و هردو از جادوی سینما جامانده‌اند؛ یکی از خلق نقش و دیگری از خلق تصاویر. جالب اینجاست فیلم رقیب اسکورسیزی، «آرتیست» هم از چنین مضمونی برخوردار است و

2 فیلم مهم در مراسم اسكار امسال ادای دینی به سینما برشمرده می‌شود.

اما این فیلم بر اساس زندگی واقعی برادران میلیس فیلمساز نیست. برادران میلیس نخستین فیلمسازانی هستند که آثار تخیلی، علمی و افسانه‌ای خلق کردند و مهم‌ترین فیلمشان فیلم «سفر به ماه» با اقتباسی از رمان معروف ژول ورن است که در سال 1902 در آغاز قرن بیستم ساخته شده است.


ادامه مطلب

برچسب ها: هیوگو، مارتیتن اسکورسیزی، hugo،
[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]

 

   

ژانر : درام،

کارگردان : Stephen Daldry

نویسنده : Eric Roth

تاریخ اکران : دسامبر 2011

زمان فیلم : 120 دقیقه

Extremely Loud and Incredibly Close (به شدت بلند و بسیار نزدیک)

منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3.5 از 4)

به دلایل مختلف، تعداد کمی از فیلمهایی که تا کنون در مورد یازده سپتامبر ساخته شده، کیفیت قابل قبولی داشته اند. شاید به این خاطر باشد که حادثه بسیار تازه است و زخمهای ناشی از آن هنوز کهنه نشده. یا شاید به این علت است که فیلمسازان میترسند با اشتباهی به همان سرنوشت فیلم "مرا بخاطر بیاور" دچار شوند. فیلمی که متهم شده بود که از حوادث یازده سپتامبر برای جلب مخاطب، سوء  استفاده کرده است. اما "به شدت بلند و بسیار نزدیک" که اقتباسی است از رمانی نوشته Janathan Safran Foer، با کارگردانی Stephen Daldry فیلمی احساسی و قدرتمند را نتیجه داده است که بدون سوء استفاده از آن حادثه تلخ، یادش را به خوبی زنده میکند.

"به شدت بلند و بسیار نزدیک" مستقیماً به یازده سپتامبر نمیپردازد. کاری به تروریسم و تروریستها ندارد و واکنش آمریکا و دیگر کشورهای جهان در قبال آن برایش مهم نیست. در عوض روایتگر داستانی ساده و انسانی در مورد رابطه پدر و پسری در نیویورک است. داستانی که در کنار ماجراهایی دیگر تحت الشعاع بحثهای سیاسی قرار گرفتند و فراموش شدند. دردی که هربار هنگام خوردن شام روز عید با دیدن صندلی خالی پدر برای دیگر اعضای خانواده تازه میشود. بله، داستان فیلم در مورد از دست دادن و تلاش برای غلبه در آلام ناشی از آن است. از دست دادن پدر، یک رابطه احساسی قوی و همه چیزهایی که قرار بود با هم تجربه اش کنند.

فیلم با توجه به عناصر موجود در آن میتوانست بسیار خسته کننده و ملال آور باشد. اما به خاطر ساختار روایی اش (به تصویر کشیدن حادثه یازده سپتامبر به صورت فلاش بک) و طنز خفیفی که در آن وجود دارد، "به شدت بلند و بسیار نزدیک" تبدیل به اثری قابل هضم و تاثیر گذار شده است. بطوریکه ممکن است اشک را از چشمانتان سرازیر کند ولی بعد از خروج از سینما، این حس تألم را با خود به خانه نخواهید برد. در واقع حس خواشایندی که قهرمان داستان پس از چیره شدن بر مشکلات و اتقاق ناگواری که برایش افتاده است دارد، در پایان فیلم به تماشاگر نیز منتقل میشود.

اگر تماشاگر بدبینی باشید، شاید با یک نگاه به اسامی بازیگران مطرح فیلم یعنی Tom Hanks و Sandra Bullock، با خود فکر کنید که این هم یک فیلم احساسی و گریه آور دیگر است که میخواهد اسکار امسال را تصاحب کند. درست هم هست. چنین بازیگران و موضوعی تکراری برای یک فیلم، هم تماشاگر را به اشتباه می اندازد و هم برای سازندگان آن مفید نیست. Tom Hanks و Sandra Bullock با وجود بزرگی نامشان، در نقشهای اصلی ظاهر نمیشوند. در واقع، Hanks پدری است که در ابتدای فیلم مرده است و تصاویری که از او میبینیم، فلاش بکهایی هستند که گذشته را روایت میکنند. در عوض، Max von Sydow بازیگر قابل احترام دیگری که نقشی مکمل دارد، بیشتر بر روی پرده سینما ظاهر میشود. اما گذشته از همه اینها، فیلم را میتوان متعلق به Thomas Horn جوان دانست که برای اولین بار در یک فیلم ظاهر میشود. شخصیتی که او بازی میکند (یعنی اسکار شل)، در کانون توجه فیلم بوده و تقریباً سکانسی نیست که او را بر روی پرده نبینیم.

ولی اسکار یک بچه نه ساله معمولی نیست. پسری است باهوش و با سروزبان است که فتارش بیشتر از سنش بنظر میرسد. اما متاسفانه در مواجهه با موقعیتهای اجتماعی مختلف با مشکل روبروست و نمیتواند احساساتس را کنترل کند و این باعث میشود اجتماع برایش به محیطی هراس انگیز تبدیل شود. پدرش (با بازی Hanks) متعقد است که او از سندرم آسپبرگر رنج میشود ولی آزمایشات این موضوع را کاملاً تایید نمیکنند. در هر صورت، قهرمان داستان ما با بچه های که معمولاً در فیلمها بازی میکنند فرق دارد. آنقدر خوشگل نیست که بخواهید لپش را بکشید و آنقدر نفرت انگیز نیست که بخواهید او را بزنید! شخصیتی است کاملاً ملموس که بارهای در جامعه آن را دیده اید.  شخصیتی که "به شدت بلند و بسیار نزدیک"، نیویورک سالهای 2001 – 2002 را از نگاه او به تصویر کشیده است.

موضوعی عجیب و غیرعادی در مورد خانواده شل وجود ندارد. توماس پدر خانواده جواهر فروشی است که عاشق پسرش است و تا حدی که مشغله زندگی به او اجازه میدهد، وقتش را با وی میگذراند. او همسرش (با بازی Bullock) را دوست دارد و همسرش نیز خود را وقف پسر و شوهرش کرده است. مادر پیر توماس (با بازی Zoe Caldwell) در ساختمانی در همسایگی آنها زندگی میکند و با اسکار از طریق واکی- تاکی در ارتباط است. تا اینکه در حالی که پدر اسکار در طبقه 105 ام ساختمان شمالی برجهای دوقلو در جلسه ای حضور دارد، حادثه یازده سپتامبر اتفاق میافتد و وی موفق نمیشود خود را نجات دهد. ولی با این وجود 6 پیام تلفی بین ساعات 8:56 تا 10:27 برای تلفن منزلش میگذارد.

یک سال بعد، هنگامیکه اسکار با عجله در حال گشتن کمد پدرش است، کلیدی مخفی پیدا میکند. او معتقد است که با گشتن در شهر و پیدا کردن قفلی که با این کلید باز میشود، چیزی مهم را از پدرش یاد خواهد گرفت و یادگاری همیشگی از وی برایش باقی خواهد ماند. تصمیمی که باعث میشود پایش به تمامی پنچ منطقه نیویورک کشیده شود. البته در این ماجراجویی مستجر مادر بزرگش (با بازی von Sydow، پیرمردی که توانایی صحبت  کردن ندارد) نیز او را همرامی میکند. با وجود اینکه دستیابی به هدفی که اسکار به دنبالش است، غیر ممکن بنظر میرسد، اما او مصمم دنبال کار را میگیرد و در این راه از درسهایی که از پدرش آموخته، برای غلبه بر مشکلات استفاده میکند.

در فیلم از حادثه یازده سپتامبر بدون آنکه مورد سوء استفاده قرار گیرد، با احترام یاد میشود. با خود رویداد و پیامدهایش هوشمندانه برخورد میشوند و کارگردان بدون آنکه بخواهد آن را بازسازی یا از تصاویر ساختمانهای تخریب شده استفاده کند، تنها نگاهی گذرا و غیر مستقیم به آن میاندازد. هرچند جای سوال که آیا بستگان قربانیان یازده سپتامبر میتوانند این صحنه های دوباره نگاه کنند ولی به "شدت بلند و بسیار نزدیک" سعی دارد هیچ خاطره ای از آن روزها زنده نکند و بی دلیل پی شان را نگیرد.

با این وجود روایت فیلم چیزی متفاوت از فیلمهای جاده ای نیست، یعنی خود سفر و ماجراهای آن مهمتر از مقصد و هدف مسافرت هستند. بطوریکه "به شدت بلند و بسیار نزدیک" به هیچ عنوان قصد ندارد سرانجام ماجراحویی اسکار را نشان دهد، بلکه در طول این سفر شهری شاهد آن هستیم که او چیزهایی بسیاری در مورد خودش، پدرش و همشهریانش میاموزد. در مواجهه با افراد مختلف، با او گاه با مهربانی برخورد میشود و گاه با عصبانیت و بدخلقی. اسکار، مادر و مستجر مادر بزرگش را به نحوی دیگر میشناسد و یاد میگیرد که چگونه بر ترسهایش غلبه کند و آن چیزی شود که پدرش به او افتخار میکند.

Daldry کارگردان اثر با The Reader و این فیلم نشان داده است که سوژه قرار دادن موضوعات بزرگ یا استفاده از بازیگران مطرح تاثیر منفی بر کارش نمیگذارند. او دو بازیگر معروف را بکار گرفته ولی به هیچ عنوان آنها را به ستاره فیلم تبدیل نمیکند. آنها تنها شخصیتهایی هستند که حضورشان خللی در توجه تماشاگر به موضوع اصلی داستان وارد نمیاورد.  در واقع آنها Tom Hank و Sandra Bullock نیستند. تنها پدر و مادرند.

ترکیب کارگردانی Daldry ، فیلمنامه نویسی Eric Roth و بازی Horn تصویری بینظیر از چگونگی دیدن واقعیت پیرامون از نگاه یک کودک را ارائه میکند. نگاهی که کاملاً با دید که فرد بالغ متفاوت است. تماشاگر میتواند تمامی دردها و مشکلاتی را که اسکار حس میکند، تجربه کند. چیزهایی (مانند سوار شدن در مترو) که بزرگسالان خیلی راحت از کنارشان عبور میکنند برای یک کودک چالشس سخت است که او سعی میکند با درایت از پسشان برآید.

بسیاری از فیلمها سعی در بازی با احساسات تماشاگر دارند. اگر نتوانند این کار را انجام دهند، حاصل کار سرد و خسته کننده میشود و اگر زیاده روی کنند، حاصل ملودرامی بی منطق میشود. در واقع وقتی تماشاگر پی ببرد که با احساساتش بازی شده، همان زمان است که فیلم شکست خورده است. اما "به شدت بلند و بسیار نزدیک" Darldry، تعادل را حفظ میکند. تنها تلنگری به قلبتان میزند بدون آنکه فکرتان را آشفته کند. سختی رسیدن به این نقطه تعادل نباید دست کم گرفته شود و موفقیت کارگردان در رسیدن به آن نشان دهنده قدرت ساختار روایی و پیام نهایی فیلم خواهد بود.




طبقه بندی: سینمای جهان،
برچسب ها: به شدت بلند و بسیار نزدیک، Extremely Loud and Incredibly Close،
[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]

          

مبتدی ها

ژانر : کمدی، درام، عاشقانه

 

کارگردان : Mike Mills

نویسنده : Mike Mills

تاریخ اکران : جون 2011

زمان فیلم : 105 دقیقه

زبان : English

درجه سنی :R

بازیگران:

Ewan McGregor

Christopher Plummer

Mélanie Laurent

منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3 از 4)

متبدی فیلمی که سعی کرده شیوه روایت از نگاه اول شخص را نه برای پوشاندن ضعفهای داستان بلکه در راستای رساندن درست پیام فیلم بکار گیرد. داستانی که از زاویه دید قهرمان فیلم، الیور (با بازی Ewan McGregor) روایت میشود، نه تنها در مورد رویدادهای زمان حال اوست، بلکه تکه هایی از دو دوره زمانی دیگر را نیز شامل میشود. هرچند از لحاظ تئوریک مفهوم فلاش بک و فلاش فوروارد (گریز به گذشته و آینده) باعث ایجاد پیچیدگی و گیج شدن تماشاگر میشود؛ ولی کارگردان اثر Mike Mills با دادن از سرنخ های قابل تشخیص توانسته است این پیچیدگی را به حداقل برساند. نتیجه کار تصویری تاثیرگذار از فردی آسیب دیده و سردرگم است که معنای عشق و تعهد را به درستی در نیافته و سعی دارد با دو رابطه جدیدی که در زندگی اش برقرار میکند، این دو مفهوم را عمیقاً درک کند.

اگر رویدادهای ناخوشایند مردی38 ساله به نوعی بلوغ ذهنی یک مرد تعبیر شود، این فیلم جایی است که آن را به تصویر میکشد. الیور از لحاظ فیزیکی فردی بالغ ولی در بیان و کنترل احساساتش به خصوص در مقابل زنان ناتوان است. تا اینکه دو اتفاق وی را به سوی درکی واقع بینانه تر به زندگی سوق میدهد. مرگ پدرش، هال (با بازی Christopher Plummer) بخاطر سرطان و رابطه اش با آنا (با بازی Melanie Laurent) بازیگری فرانسوی با همان رفتارها خاص و تعهد در رابطه در مورد این قشر.

الیور که در جریان فیلم گویی بالغ میشود، هال را فردی جالب میبیند که رابطه پدر فرزندی خوبی با وی نداشته است. هال در سن 75 سالگی وقتی همسرش را از دست میدهد، جلوی پسرش اعتراف میکند که همجنسگراست. چیزی که تا قبل از این تنها همسرش از آن با اطلاع بوده است. هال بعد از آن به سرعت دوست پسری برای خود پیدا میکند و روحیه اش بسیار عوض میشود بطوریکه رابطه با فرزندش را بهتر میکند. مرگ هال الیور را با سوالات بی پاسخ بسیاری رها میکند. بعد از آن با آنا آشنا میشود و بلافاصله با او احساس صمیمیت و نزدیکی میکند، اما حس انزاوایی درونی باعث میشود که این رابطه نیز پیش از جدی شدن، ناتمام رها شود.

فیلمنامه Mills هوشمندانه، در جریان و در بعضی مواقع تا حدی کمدی ایست. طنز خفیفی که فیلم از تبدیل شدن به یک اثر خسته کننده نجات میدهد. بجز چند لحظه غیر معمول (مانند گذاشتن زیر نویس برای صحبتهای یک سگ)، باقی داستان نسبتاً سر راست است. مبتدیها تا حدی نیز فیلمی زندگی نامه است؛ شخصیت هال همان پدر Mills است و رابطه میان الیور و هال انعکاس دهنده ارتباط میان خود فیلمساز و  پدرش است. مسائل رمانتیک میان الیور و آنا هم که به اندازه رابطه قبلی سرشار از احساس است، هرچند زایده تخیل Mills است ولی تاحدی مطابق با تجربه شخصی اوست.

الیور و آنا به عنوان یک زوج شخصیتهای جالبی دارند. هردو افراد آسیب پذیری هستند که از همان ابتدا به شدت به هم علاقه مند میشوند. اولین برخوردشان در یک مهمانی است که در آن الیور با شمایل زیگموند فروید در آن ظاهر میشود و آنا مانند یک انسان لال رفتار میکند. سکانسی که میتوان آن را یکی بهترین صحنه های "عشق در نگاه اول" در سالهای اخیر دانست. سکانسی رمانتیک، خلاقانه که نشان میدهد این دو چگونه بدون دیالوگ کلامی با هم آشنا میشوند و رابطه شان را آغاز میکنند.

در ادامه Mills با بردن مدام تماشاگر به دوره های مختلف زندگی الیور، نحوه شناخت وی از خود و زندگی را نشان میدهد. روندی که تا بالغ شدنش در انتهای فیلم ادامه میابد. زندگی دوران کودکی و ارتباط با مادرش. صحنه هایی که برای اولین متوجه همجنسگرا بودن پدر و برقراری ارتباطی دوباره با وی. ابتلای پدر به سرطان و در نهایت رابطه اش با آنا (بدست آوردن او، از دست دادنش) و اینکه برای اولین بار متوجه اشتباهی که در زندگی اش کرده میشود، همه و همه تکیه های پازلی است که در ادامه داستان در کنار هم چیده میشوند.

مبتدیها داستانیست کوچک با قلبی بزرگ. شخصیت پردازی آن فوق العاده است ولی ایده آن چندان خلاقانه و ارژینال نیست. شاید به این خاطر که محیطی که الیور در آن قرار دارد جایی معمولی در جوامع مدرن امروزی است. و شاید به همین خاطر است که به سادگی میتوان با او ارتباط برقرار کرد. برای کسانی که به درامهای مبتنی بر شخصیت علاقه دارند، فیلم جذابیت بالایی دارد. تمرکز راوی داستان در بهتر نشان دادن شخصیتهاست تا توضیح محیط اطراف. زمان اکران فیلم در امریکا وسط تابستان و در میان انبوه فیلمهای حادثه ای و دنباله های پرفروش بود. فیلمی کم سر و صدا و عمیق که مخاطب میتواند با شخصیتهای آن ارتباط بهتری برقرار کند.

 




طبقه بندی: سینمای جهان،
برچسب ها: فیلم مبتدی ها، کریستوفرپلامر،
[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]

مریل استریپ امسال بخاطر بازی در فیلم بانوی آهنین برنده گلدن گلوب و  برای سومین بار برنده اسکار شد به همین مناسبت میخواهم برایتان از ده فیلم برتر مریل استریپ بگویم.

جوانا کریمر در کریمر عیله کریمر (1979)

                             کریمر عیله کریمر
 
یک مرد تنها و در آستانه جدایی باید یاد بگیرد تنهایی از پسر کوچکش مراقبت کرده و در دادگاه نیز برای گرفتن حضانت بچه بجنگد. استریپ نیز نقش جوانا کریمر همسر این مرد یعنی داستین هافمن را بازی کرد زنی که تصمیمی‌ بزرگی در زندگی اش می‌گیرد او این بار می‌خواهد دنبال موفقیت خودش برود. بازی در این نقش اولین جایزه اسکار را برای مریل استریپ به همراه داشت.
 
سوفی Zawistowski در انتخاب سوفی (1982)

 
                       فیلم انتخاب سوفی

سوفی از بازماندگان اردوگاه های مرگ نازی هاست که پس از مهاجرت به آمریکا تحت مراقبت مردی به نام «نیتان» قرار گرفته است. در حالی که «نیتان» تعادل روانی ندارد و خود «سوفی» نیز سخت درگیر خاطرات دردناک است. این تخیلات و رویاهای ناراحت کننده خوشی آنها را برهم می‌زند. استریپ در این فیلم بازی به یادماندنی داشت و دومین جایزه اسکار بهترین بازیگری را نیز برد.

کارن سیلک وود در سیلک وود (1983)
 
                  مریل استریپ در سیلک وود
 
کارن سیلک وود روز 13 نوامبر سال 1974 کارمند تاسیسات هسته ای برای ملاقات با گزارشگر نیویورک تایمز می‌رود. او هیچ وقت به آنجا نمی‌رسد. فیلم داستان کارگر استخراج فلزات در کارخانه تهیه پلوتونیوم را دنبال می‌کند که از روی عمد مریضش کرده و شکنجه روحی داده شده و شاید برای اینکه جلوی افشاگری سوفی در مورد تخطی از امنیت کارگران گرفته شود او را به قتل رساندند.

فرانچسکا جوهانسون در پل های مدیسون کانتی (1995)

                 مریل استریپ
 
رابرت کینکاید در دهه 60 زندگی اش برای چهار روز وارد زندگی زن خانه داری به نام فرانچسکا جوهانسون با بازی مریل استریپ می‌شود. استریپ در کنار کلینیت ایستوود یکی از احساسی ترین داستان های عشقی تمام دوران را رقم زدند.

سوزان اورلئان در اقتباس (2002)

                     مریل استریپ
 
یک نمایشنامه نویس شکست خورده در عشق برای کمک پیش برادر دوقلواش که استعداد کمتری دارد می‌شتابد چون تلاش های او برای نوشتن یک فیلنامه اقتباسی نافرجام مانده است. استریپ نقش سوزان اورلئان را بازی کرده و بازی بی نظیری دارد. این نقش یکی از جذاب ترین نقش های کمدی تمام دوران به حساب می‌آید.

اتل روزنبرگ در فرشتگان در آمریکا (2003)

                                      http://www.seemorgh.com//uploads/1390/12/6meryl.jpg
 
تونی کوشنر، نویسنده نمایشنامه فرشتگان در آمریکا نگارش فیلمنامه اقتباسی را نیز برعهده داشته و مایک نیکولز آن را کارگردانی کرده‌است. داستان فیلم در سال ۱۹۸۵ اتفاق می‌افتد و درباره رابطهٔ دو زوج است که در گیر و دار سیاست‌های دوران ریاست جمهوری ریگان و بحران بیماری ایدز روایت می‌شود. استریپ برای این مجموعه برنده جایزه گلدن گلاب و امی‌ شد.

Yolanda Johnson در فیلم همراهان خانه ای در علفزار (2006)

                      همراهان خانه ای در علفزار
 
برنامه محبوب رادیویی همراهان خانه‌ای در علفزار هر شنبه شب به‌طور زنده اجرا و پخش می‌شد و مریل استریپ هم یکی ار اجرا کنندگان و هنرمندان آن است.

میراندا پریستلی در شیطان پرادا می‌پوشد (2006)

                     شیطان پرادا می‌پوشد
 
یک زن بومی‌ آمریکایی به نیویورک می‌رود و در سمت دستیار یکی از ویراستارهای بزرگ ترین روزنامه شهر شغلی پیدا می‌کند. استریپ در نقش ویراستار ظالم هم یکی از بهترین بازی هایش را اجرا کرد.

جولی و جولیا (2009)

  جولی و جولیا
 
بازی کردن یک شخصیت شمایلی مثل جولیا چایلد کار سختی است اما مریل استریپ از عهده آن برآمد. داستان جولیا چایلد در مورد حرفه آشپزی اش است. ناگهان سر و کله جولی پاول پیدا می‌شود که همه غذاهای کتاب آشپزی جولیا را درست می‌کند و دستور پخت آن را در وبلاگش می‌گذارد.این یکی رو من خودم دیدم واقعا قشنگه و از روی یک رمان اقتباس شده

مارگارت تاچر در بانوی آهنین (2011)

بانوی آهنین
 
نگاهی به زنگی مارگارت تاچر نخست وزیر سابق انگلستان و روی بهایی که او برای به قدرت رسیدن پرداخت فوکوس می‌کند. نقشی که سومین جایزه اسکار را برای مریل استریپ به همراه داشت.







برچسب ها: مریل استرپ،
[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 02:55 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]

 

سلام به علت مشکلات پشت کنکوری و ... دیگه ارسال پست از بزرگترین معضلات برای ما شده الان میخوام درباره لحظات تپنده بر روی فرش قرمز اسکار از زبان لیلا حاتمی برایتان پست بفرستم راستی این فیلم دهم فروردین عید امسال از شبکه های سراسری کران میشه.

لیلا حاتمی که هفته پیش روی فرش قرمز «کداک تیه‌تر» لس آنجلس برای فیلم «جدایی نادر از سیمین» حاضر بود، چند روزی است به ایران بازگشته است. او در این گفت‌وگوی کوتاه درباره موفقیت فیلم اصغر فرهادی در بخش اسکار بهترین فیلم خارجی‌زبان صحبت کرده که بخش‌هایی از آن را می‌خوانید.

- منتظر بودم اسم فیلم را اعلام کنند و بعد دیگر راحت شدم!

- وقتی ساعت برگزاری مراسم نزدیک شد، مضطرب شدیم و بعدش فکر می‌کنم به دلیل رهایی آن‌قدر خسته شدیم که حتی حس شادی کردن را هم نداشتیم.

- فرش قرمزهای دیگر به دلیل جشنواره بود و حالت جشن و شادی را داشت. ولی من روی فرش قرمز کداک تیه‌تر بیشتر حس ورود به یک محیط آکادمیک را داشتم.

-  لباس من در فرش قرمز همه‌اش با سلیقه خودم درست شده بود. از انتخاب پارچه تا رنگ و مدلی که برای دوخت انتخاب شده بود. همه‌اش سرتاسر سلیقه و انتخاب خودم است.

- تمام مهمانان جوایز اسکار عاشق فیلم «جدایی نادر از سیمین» بودند و هیچ‌کس نمی‌توانست بی‌تفاوت از کنار گروه «اصغر فرهادی» رد شود.




برچسب ها: اسکار 2012، جدایی نادر از سیمین، لیلا حاتمی، اصغر فرهادی،
[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 02:53 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 36 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

فرض کن توی یه جنگل آبی وارد میشی و بوی چمن تازه رو احساس میکنی و میخوای جلوتر بری،میری میری تا به یه دریاچه میرسی یه قایق کوچیک قرمز کنارته و یه راه طلایی پیش رو داری سوار بر قایق به کلبه ای که وسط دریاچه است میرسی سکوت مطلق, خوب گوش کن صدای بال زدن پری های پشت سرتو میشنوی پس خوب دقت کن حالا رسیدی به کلبه ی چوبی که روی دیوارهاش پیچک های امید دست هاشون رو به سمت آسمون گرفتن.تو رسیدی؟ در کلبه بازه اجازه داری واردش بشی یا اینکه به زبون پیچک ها بهت بگیم که به وبلاگمون خوش اومدی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :