|
We are your Scape from the Reality ما فرار شما از واقعیت هستیم
| ||
|
ژانر : درام، کارگردان : Stephen Daldry نویسنده : Eric Roth تاریخ اکران : دسامبر 2011 زمان فیلم : 120 دقیقه Extremely Loud and Incredibly Close (به شدت بلند و بسیار نزدیک) منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3.5 از 4) به دلایل مختلف، تعداد کمی از فیلمهایی که تا کنون در مورد یازده سپتامبر ساخته شده، کیفیت قابل قبولی داشته اند. شاید به این خاطر باشد که حادثه بسیار تازه است و زخمهای ناشی از آن هنوز کهنه نشده. یا شاید به این علت است که فیلمسازان میترسند با اشتباهی به همان سرنوشت فیلم "مرا بخاطر بیاور" دچار شوند. فیلمی که متهم شده بود که از حوادث یازده سپتامبر برای جلب مخاطب، سوء استفاده کرده است. اما "به شدت بلند و بسیار نزدیک" که اقتباسی است از رمانی نوشته Janathan Safran Foer، با کارگردانی Stephen Daldry فیلمی احساسی و قدرتمند را نتیجه داده است که بدون سوء استفاده از آن حادثه تلخ، یادش را به خوبی زنده میکند. "به شدت بلند و بسیار نزدیک" مستقیماً به یازده سپتامبر نمیپردازد. کاری به تروریسم و تروریستها ندارد و واکنش آمریکا و دیگر کشورهای جهان در قبال آن برایش مهم نیست. در عوض روایتگر داستانی ساده و انسانی در مورد رابطه پدر و پسری در نیویورک است. داستانی که در کنار ماجراهایی دیگر تحت الشعاع بحثهای سیاسی قرار گرفتند و فراموش شدند. دردی که هربار هنگام خوردن شام روز عید با دیدن صندلی خالی پدر برای دیگر اعضای خانواده تازه میشود. بله، داستان فیلم در مورد از دست دادن و تلاش برای غلبه در آلام ناشی از آن است. از دست دادن پدر، یک رابطه احساسی قوی و همه چیزهایی که قرار بود با هم تجربه اش کنند. فیلم با توجه به عناصر موجود در آن میتوانست بسیار خسته کننده و ملال آور باشد. اما به خاطر ساختار روایی اش (به تصویر کشیدن حادثه یازده سپتامبر به صورت فلاش بک) و طنز خفیفی که در آن وجود دارد، "به شدت بلند و بسیار نزدیک" تبدیل به اثری قابل هضم و تاثیر گذار شده است. بطوریکه ممکن است اشک را از چشمانتان سرازیر کند ولی بعد از خروج از سینما، این حس تألم را با خود به خانه نخواهید برد. در واقع حس خواشایندی که قهرمان داستان پس از چیره شدن بر مشکلات و اتقاق ناگواری که برایش افتاده است دارد، در پایان فیلم به تماشاگر نیز منتقل میشود. اگر تماشاگر بدبینی باشید، شاید با یک نگاه به اسامی بازیگران مطرح فیلم یعنی Tom Hanks و Sandra Bullock، با خود فکر کنید که این هم یک فیلم احساسی و گریه آور دیگر است که میخواهد اسکار امسال را تصاحب کند. درست هم هست. چنین بازیگران و موضوعی تکراری برای یک فیلم، هم تماشاگر را به اشتباه می اندازد و هم برای سازندگان آن مفید نیست. Tom Hanks و Sandra Bullock با وجود بزرگی نامشان، در نقشهای اصلی ظاهر نمیشوند. در واقع، Hanks پدری است که در ابتدای فیلم مرده است و تصاویری که از او میبینیم، فلاش بکهایی هستند که گذشته را روایت میکنند. در عوض، Max von Sydow بازیگر قابل احترام دیگری که نقشی مکمل دارد، بیشتر بر روی پرده سینما ظاهر میشود. اما گذشته از همه اینها، فیلم را میتوان متعلق به Thomas Horn جوان دانست که برای اولین بار در یک فیلم ظاهر میشود. شخصیتی که او بازی میکند (یعنی اسکار شل)، در کانون توجه فیلم بوده و تقریباً سکانسی نیست که او را بر روی پرده نبینیم. ولی اسکار یک بچه نه ساله معمولی نیست. پسری است باهوش و با سروزبان است که فتارش بیشتر از سنش بنظر میرسد. اما متاسفانه در مواجهه با موقعیتهای اجتماعی مختلف با مشکل روبروست و نمیتواند احساساتس را کنترل کند و این باعث میشود اجتماع برایش به محیطی هراس انگیز تبدیل شود. پدرش (با بازی Hanks) متعقد است که او از سندرم آسپبرگر رنج میشود ولی آزمایشات این موضوع را کاملاً تایید نمیکنند. در هر صورت، قهرمان داستان ما با بچه های که معمولاً در فیلمها بازی میکنند فرق دارد. آنقدر خوشگل نیست که بخواهید لپش را بکشید و آنقدر نفرت انگیز نیست که بخواهید او را بزنید! شخصیتی است کاملاً ملموس که بارهای در جامعه آن را دیده اید. شخصیتی که "به شدت بلند و بسیار نزدیک"، نیویورک سالهای 2001 – 2002 را از نگاه او به تصویر کشیده است. موضوعی عجیب و غیرعادی در مورد خانواده شل وجود ندارد. توماس پدر خانواده جواهر فروشی است که عاشق پسرش است و تا حدی که مشغله زندگی به او اجازه میدهد، وقتش را با وی میگذراند. او همسرش (با بازی Bullock) را دوست دارد و همسرش نیز خود را وقف پسر و شوهرش کرده است. مادر پیر توماس (با بازی Zoe Caldwell) در ساختمانی در همسایگی آنها زندگی میکند و با اسکار از طریق واکی- تاکی در ارتباط است. تا اینکه در حالی که پدر اسکار در طبقه 105 ام ساختمان شمالی برجهای دوقلو در جلسه ای حضور دارد، حادثه یازده سپتامبر اتفاق میافتد و وی موفق نمیشود خود را نجات دهد. ولی با این وجود 6 پیام تلفی بین ساعات 8:56 تا 10:27 برای تلفن منزلش میگذارد. یک سال بعد، هنگامیکه اسکار با عجله در حال گشتن کمد پدرش است، کلیدی مخفی پیدا میکند. او معتقد است که با گشتن در شهر و پیدا کردن قفلی که با این کلید باز میشود، چیزی مهم را از پدرش یاد خواهد گرفت و یادگاری همیشگی از وی برایش باقی خواهد ماند. تصمیمی که باعث میشود پایش به تمامی پنچ منطقه نیویورک کشیده شود. البته در این ماجراجویی مستجر مادر بزرگش (با بازی von Sydow، پیرمردی که توانایی صحبت کردن ندارد) نیز او را همرامی میکند. با وجود اینکه دستیابی به هدفی که اسکار به دنبالش است، غیر ممکن بنظر میرسد، اما او مصمم دنبال کار را میگیرد و در این راه از درسهایی که از پدرش آموخته، برای غلبه بر مشکلات استفاده میکند. در فیلم از حادثه یازده سپتامبر بدون آنکه مورد سوء استفاده قرار گیرد، با احترام یاد میشود. با خود رویداد و پیامدهایش هوشمندانه برخورد میشوند و کارگردان بدون آنکه بخواهد آن را بازسازی یا از تصاویر ساختمانهای تخریب شده استفاده کند، تنها نگاهی گذرا و غیر مستقیم به آن میاندازد. هرچند جای سوال که آیا بستگان قربانیان یازده سپتامبر میتوانند این صحنه های دوباره نگاه کنند ولی به "شدت بلند و بسیار نزدیک" سعی دارد هیچ خاطره ای از آن روزها زنده نکند و بی دلیل پی شان را نگیرد. با این وجود روایت فیلم چیزی متفاوت از فیلمهای جاده ای نیست، یعنی خود سفر و ماجراهای آن مهمتر از مقصد و هدف مسافرت هستند. بطوریکه "به شدت بلند و بسیار نزدیک" به هیچ عنوان قصد ندارد سرانجام ماجراحویی اسکار را نشان دهد، بلکه در طول این سفر شهری شاهد آن هستیم که او چیزهایی بسیاری در مورد خودش، پدرش و همشهریانش میاموزد. در مواجهه با افراد مختلف، با او گاه با مهربانی برخورد میشود و گاه با عصبانیت و بدخلقی. اسکار، مادر و مستجر مادر بزرگش را به نحوی دیگر میشناسد و یاد میگیرد که چگونه بر ترسهایش غلبه کند و آن چیزی شود که پدرش به او افتخار میکند. Daldry کارگردان اثر با The Reader و این فیلم نشان داده است که سوژه قرار دادن موضوعات بزرگ یا استفاده از بازیگران مطرح تاثیر منفی بر کارش نمیگذارند. او دو بازیگر معروف را بکار گرفته ولی به هیچ عنوان آنها را به ستاره فیلم تبدیل نمیکند. آنها تنها شخصیتهایی هستند که حضورشان خللی در توجه تماشاگر به موضوع اصلی داستان وارد نمیاورد. در واقع آنها Tom Hank و Sandra Bullock نیستند. تنها پدر و مادرند. ترکیب کارگردانی Daldry ، فیلمنامه نویسی Eric Roth و بازی Horn تصویری بینظیر از چگونگی دیدن واقعیت پیرامون از نگاه یک کودک را ارائه میکند. نگاهی که کاملاً با دید که فرد بالغ متفاوت است. تماشاگر میتواند تمامی دردها و مشکلاتی را که اسکار حس میکند، تجربه کند. چیزهایی (مانند سوار شدن در مترو) که بزرگسالان خیلی راحت از کنارشان عبور میکنند برای یک کودک چالشس سخت است که او سعی میکند با درایت از پسشان برآید. بسیاری از فیلمها سعی در بازی با احساسات تماشاگر دارند. اگر نتوانند این کار را انجام دهند، حاصل کار سرد و خسته کننده میشود و اگر زیاده روی کنند، حاصل ملودرامی بی منطق میشود. در واقع وقتی تماشاگر پی ببرد که با احساساتش بازی شده، همان زمان است که فیلم شکست خورده است. اما "به شدت بلند و بسیار نزدیک" Darldry، تعادل را حفظ میکند. تنها تلنگری به قلبتان میزند بدون آنکه فکرتان را آشفته کند. سختی رسیدن به این نقطه تعادل نباید دست کم گرفته شود و موفقیت کارگردان در رسیدن به آن نشان دهنده قدرت ساختار روایی و پیام نهایی فیلم خواهد بود. طبقه بندی: سینمای جهان، برچسب ها: به شدت بلند و بسیار نزدیک، Extremely Loud and Incredibly Close، [ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
مبتدی ها ژانر : کمدی، درام، عاشقانه کارگردان : Mike Mills نویسنده : Mike Mills تاریخ اکران : جون 2011 زمان فیلم : 105 دقیقه زبان : English درجه سنی :R بازیگران: منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3 از 4) متبدی فیلمی که سعی کرده شیوه روایت از نگاه اول شخص را نه برای پوشاندن ضعفهای داستان بلکه در راستای رساندن درست پیام فیلم بکار گیرد. داستانی که از زاویه دید قهرمان فیلم، الیور (با بازی Ewan McGregor) روایت میشود، نه تنها در مورد رویدادهای زمان حال اوست، بلکه تکه هایی از دو دوره زمانی دیگر را نیز شامل میشود. هرچند از لحاظ تئوریک مفهوم فلاش بک و فلاش فوروارد (گریز به گذشته و آینده) باعث ایجاد پیچیدگی و گیج شدن تماشاگر میشود؛ ولی کارگردان اثر Mike Mills با دادن از سرنخ های قابل تشخیص توانسته است این پیچیدگی را به حداقل برساند. نتیجه کار تصویری تاثیرگذار از فردی آسیب دیده و سردرگم است که معنای عشق و تعهد را به درستی در نیافته و سعی دارد با دو رابطه جدیدی که در زندگی اش برقرار میکند، این دو مفهوم را عمیقاً درک کند. اگر رویدادهای ناخوشایند مردی38 ساله به نوعی بلوغ ذهنی یک مرد تعبیر شود، این فیلم جایی است که آن را به تصویر میکشد. الیور از لحاظ فیزیکی فردی بالغ ولی در بیان و کنترل احساساتش به خصوص در مقابل زنان ناتوان است. تا اینکه دو اتفاق وی را به سوی درکی واقع بینانه تر به زندگی سوق میدهد. مرگ پدرش، هال (با بازی Christopher Plummer) بخاطر سرطان و رابطه اش با آنا (با بازی Melanie Laurent) بازیگری فرانسوی با همان رفتارها خاص و تعهد در رابطه در مورد این قشر. الیور که در جریان فیلم گویی بالغ میشود، هال را فردی جالب میبیند که رابطه پدر فرزندی خوبی با وی نداشته است. هال در سن 75 سالگی وقتی همسرش را از دست میدهد، جلوی پسرش اعتراف میکند که همجنسگراست. چیزی که تا قبل از این تنها همسرش از آن با اطلاع بوده است. هال بعد از آن به سرعت دوست پسری برای خود پیدا میکند و روحیه اش بسیار عوض میشود بطوریکه رابطه با فرزندش را بهتر میکند. مرگ هال الیور را با سوالات بی پاسخ بسیاری رها میکند. بعد از آن با آنا آشنا میشود و بلافاصله با او احساس صمیمیت و نزدیکی میکند، اما حس انزاوایی درونی باعث میشود که این رابطه نیز پیش از جدی شدن، ناتمام رها شود. فیلمنامه Mills هوشمندانه، در جریان و در بعضی مواقع تا حدی کمدی ایست. طنز خفیفی که فیلم از تبدیل شدن به یک اثر خسته کننده نجات میدهد. بجز چند لحظه غیر معمول (مانند گذاشتن زیر نویس برای صحبتهای یک سگ)، باقی داستان نسبتاً سر راست است. مبتدیها تا حدی نیز فیلمی زندگی نامه است؛ شخصیت هال همان پدر Mills است و رابطه میان الیور و هال انعکاس دهنده ارتباط میان خود فیلمساز و پدرش است. مسائل رمانتیک میان الیور و آنا هم که به اندازه رابطه قبلی سرشار از احساس است، هرچند زایده تخیل Mills است ولی تاحدی مطابق با تجربه شخصی اوست. الیور و آنا به عنوان یک زوج شخصیتهای جالبی دارند. هردو افراد آسیب پذیری هستند که از همان ابتدا به شدت به هم علاقه مند میشوند. اولین برخوردشان در یک مهمانی است که در آن الیور با شمایل زیگموند فروید در آن ظاهر میشود و آنا مانند یک انسان لال رفتار میکند. سکانسی که میتوان آن را یکی بهترین صحنه های "عشق در نگاه اول" در سالهای اخیر دانست. سکانسی رمانتیک، خلاقانه که نشان میدهد این دو چگونه بدون دیالوگ کلامی با هم آشنا میشوند و رابطه شان را آغاز میکنند. در ادامه Mills با بردن مدام تماشاگر به دوره های مختلف زندگی الیور، نحوه شناخت وی از خود و زندگی را نشان میدهد. روندی که تا بالغ شدنش در انتهای فیلم ادامه میابد. زندگی دوران کودکی و ارتباط با مادرش. صحنه هایی که برای اولین متوجه همجنسگرا بودن پدر و برقراری ارتباطی دوباره با وی. ابتلای پدر به سرطان و در نهایت رابطه اش با آنا (بدست آوردن او، از دست دادنش) و اینکه برای اولین بار متوجه اشتباهی که در زندگی اش کرده میشود، همه و همه تکیه های پازلی است که در ادامه داستان در کنار هم چیده میشوند. مبتدیها داستانیست کوچک با قلبی بزرگ. شخصیت پردازی آن فوق العاده است ولی ایده آن چندان خلاقانه و ارژینال نیست. شاید به این خاطر که محیطی که الیور در آن قرار دارد جایی معمولی در جوامع مدرن امروزی است. و شاید به همین خاطر است که به سادگی میتوان با او ارتباط برقرار کرد. برای کسانی که به درامهای مبتنی بر شخصیت علاقه دارند، فیلم جذابیت بالایی دارد. تمرکز راوی داستان در بهتر نشان دادن شخصیتهاست تا توضیح محیط اطراف. زمان اکران فیلم در امریکا وسط تابستان و در میان انبوه فیلمهای حادثه ای و دنباله های پرفروش بود. فیلمی کم سر و صدا و عمیق که مخاطب میتواند با شخصیتهای آن ارتباط بهتری برقرار کند. طبقه بندی: سینمای جهان، برچسب ها: فیلم مبتدی ها، کریستوفرپلامر، [ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
ژانر : درام، جنگی کارگردان : Steven Spielberg نویسنده : Lee Hall تاریخ اکران : دسامبر 2011 زمان فیلم : 146 دقیقه زبان : انگلیسی درجه سنی :PG-13 منتقد : جیمز براردینلی (امتیاز 3 از 4) استیون اسپیلبرگ طی 20 سال اخیر دوره ی فیلمسازی خود، اغلب اوقات فیلم هایش را به صورت زوج تولید کرده است و یک فیلم بلاک باستر/ پر هزینه و تماشاگر پسند را در کنار پروژه ای جدی تر و مفهومی تر قرار داده است. به عنوان مثال، در سال 1993، کمی بعد از اکران فیلم «پارک ژوراسیک» Jurassic Park، فیلم «فهرست شیندلر» Schindler's List را راهی بازار کرد. در سال 1997، فیلم های «دنیای گمشده» The Lost World و Amistad را تولید کرد. سال 2005 شاهد ساخت فیلم های «جنگ دنیاها» War of the Worlds و «مونیخ» Munich بودیم. امسال هم زوج فیلم های «ماجراهای تن تن» The Adventures of Tintin و« اسب جنگی» War Horse این روند را ادامه می دهند. این دو فیلم با فاصله ی زمانی کوتاه از یکدیگر اکران شده اند و احتمالاً هر دو در پی جذب گروه مشترکی از تماشاگران هستند. در میان سایر فیلم های دراماتیک اسپیلبرگ در سالهای اخیر، احتمالاً War Horse یکی از ناموفق ترین تجربه های او به شمار می رود. میتوان گفت فیلم آنچنان "اسپیلبرگی" نیست و ویژگی های سبک کارگردانی اسپیلبرگ در این فیلم کمتر به چشم می خورند و از این لحاظ میتوان آن را در کنار فیلم های «همیشه» Always و Hook قرار داد. War Horse به هیچ وجه فیلم بدی نیست، اما نمی تواند آنطور که خود تلاش می کند، روایتی حماسی و تأثیرگذار باشد و بیشتر شبیه مجموعه تصاویری از دوران جنگ جهانی اول است که چیدمان آنها در کنار یکدیگر فاقد انسجام و یکپارچگی لازم است و متاسفانه فیلم نمی تواند رابطه ی حسی مستحکمی با بیننده برقرار کند. جذابیت اصلی فیلم War Horse نه در نحوه ی برانگیختن احساسات مخاطب، بلکه در بازسازی فوق العاده ی نبردگاه های جنگ جهانی اول و زیبایی بعضی از صحنه های بی نظیر و خیره کننده ای است که فیلمبردار گروه Janusz Kaminski موفق به خلق آنها شده است. War Horse سرگذشت اسبی به نام جوئی را دنبال می کند که متولد و پرورش یافته ی شهر Devon انگلستان است. جوئی تنها اسب خانواده ی سه نفره ی ناراکوت است؛ پسر خانواده، آلبرت (Jeremy Irvine)، پدرش تِد (Peter Mullan)، و مادرش رُز (Emily Watson). وقتی مالک زمین ها (David Thewlis) خانواده را تهدید می کند که در صورت عدم پرداخت اجاره، حق استفاده از مزرعه را از آنها سلب می کند، تد ناچار می شود جوئی را به یک فرمانده ی ارتش به نام استوارت (Benedict Cumberbatch) بفروشد. استورات سوار بر اسب راهی نبردهای آغازین جنگ جهانی اول می شود و بعد از کشته شدن او در جنگ، آلمان ها جوئی را تصاحب می کنند. طی سالهای بعد، جوئی گاهی باید آمبولانس (واگن امداد رسانی) جابجا کند و گاهی هم واگن مهمات را این طرف و آن طرف ببرد، مدتی هم نقش حیوان خانگی یک دختر روستایی فرانسوی (Celine Buckens) و پدربزرگش (Niels Arestrup) را بر عهده می گیرد. هنگامی که آلبرت بزرگتر می شود و به ارتش بریتانیا می پیوندد، پیوسته در فکر جوئی است و جبهه های جنگی را در جستجوی او زیر و رو می کند، با اینحال احتمال اینکه او موفق شود اسب محبوبش را پیدا کند، از احتمال پیدا کردن سوزنی در انبار کاه هم ضعیفتر است. اصلی ترین مشکلی که اسپیلبرگ و نویسندگان فیلمنامه ریچارد کورتیس Richard Curtis و لی هال Lee Hall با آن مواجه بوده اند، مربوط به ساختار فیلمنامه است. رمان مایكل مرپورگو Michael Morpurgo از منظر اسب نوشته شده است، اما انجام چنین کاری در سینما بدون استفاده از روش به کار رفته در برنامه ی تلویزیونی Mister Ed بسیار مشکل است و این روش هم ارزش فیلم را پایین می آورد و مانند این است که آدمی ادای خودش را در بیاورد. آنچه بر این مشکل می افزاید، نقش آفرینی Jeremy Irvine است. این اولین تجربه ی بازی او در فیلم های سینمایی ست و بیشترین زمان حضور بر پرده ی سینما نیز در این فیلم از آن اوست. تصویری که Irvine از آلبرت رسم می کند، یکنواخت و بی روح است و همزاد پنداری یا همدردی کردن با شخصیت را بسیار مشکل می کند. بازی او در برخی صحنه ها بیش از حد اغراق شده و تصنعی است و در برخی صحنه های دیگر بیش از حد محتاطانه و کلیشه وار. شاید دلیل این مشکل، اجبار برای همبازی شدن با یک اسب باشد. نقش آفرینی بقیه ی گروه، از جمله بازیگران ارزشمندی چون Peter Mullan، David Thewlis، Emily Watson و همچنین هنرپیشه ی با سابقه ی فرانسوی Niels Arestrup، از کیفیت قابل قبولی برخوردار است. نقطه ی قوت فیلم War Horse نحوه ی به تصویر کشیدن جنگ جهانی اول است. این جنگ میان سایر نبرد های قرن بیستم، به واقع در دنیای سینما دست کم گرفته شده و تاکنون حق مطلب درباره ی آن ادا نشده است. هنوز هم فیلم «در جبهه ی غرب خبری نیست» All Quiet on the Western Front مشهور ترین و جالب توجه ترین فیلمی است که از اتفاقات سنگرهای این نبرد سخن می گوید، با اینحال فیلم های انگشت شماری (به خصوص در میان فیلم های جدید) توانسته اند به جایگاه آن برسند. گرچه اسپیلبرگ در فیلم War Horse، به اندازه ی فیلم «نجات سرباز رایان»Saving Private Ryan صحنه های خونین واقع گرایانه خلق نکرده است، اما تصویری که از میدان جنگ ترسیم می کند به شدت تأثیر گذار است. War Horse به عنوان فیلمی خانوادگی ساخته شده و به همین دلیل کمی تلطیف شده است و اسپیلبرگ هم از نمایش خشونت عریان پرهیز می کند. در پی تقابل میان روش های جنگی جدید و روش های قدیمی، و همچنین پیشرفت تکنولوژی که منجر شد قواعد جنگی مهار شده تر و "متمدنانه تر" شوند، آنچه در جنگ جهانی اول گذشت مانند معمایی رمزآمیز و سرشار از تناقض های منطقی به نظر می رسید. اسب های جنگی قاعدتاً متعلق به دوران گذشته بودند، اما میلیون ها اسب در طول این جنگ کشته شدند. اسپیلبرگ هم به شایستگی سایر فیلمسازانی که به این مسائل پرداخته اند، این نکات را به تصویر می کشد. به خصوص صحنه ای که اسب گیر افتاده و تانک جنگی بی توجه از کنار او رد می شود، نشاندهنده ی بی معنی بودن استفاده از ابزار "سنتی و قدیمی" در نبردی به شیوه ی "امروزی" ست. دقیقاً مثل این است که کسی در جنگ با تفنگ، چاقو دستش بگیرد. شاید فیلم War Horse نتواند به اندازه ای که امید آن می رفت، مخاطب را به واکنش حسی پررنگی وا دارد، اما تصویر سازی های تاریخی فیلم در انتقال تماشاگر به فضای واقعی جبهه ی غرب بسیار موفق عمل می کند. بایستی به زیبایی صحنه ی پایانی فیلم هم اشاره کنم، همان صحنه ای که آسمان با ترکیبی از رنگ های زرد و قرمز و نارنجی مانند شعله ی آتش می ماند. این صحنه خواه بر اثر همیاری طبیعت خلق شده باشد و خواه از طریق روش های از پیش برنامه ریزی شده، شکوه و گرمای این رنگ ها که زمینه ی تصویر را پوشش می دهند، کمک می کند تا این لحظات حال و هوای شاعرانه ای پیدا کنند. این همان نوع زیبایی بصری است که نقاشان غالباً در پی خلق آن هستند، و به ندرت پیش آمده با این کیفیت بر روی پرده ی سینما نقش ببندد. موسیقی جان ویلیامز John Williams هم به شایستگی تصاویرخلق شده توسط اسپیلبرگ و Kaminski را همراهی می کند. فیلم War Horse در کنار فیلم The Adventures of Tintin نشان دهنده ی این است که اسپیلبرگ بالأخره از عزای شکست چهارمین فیلم ایندیانا جونز « ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه بلورین» Indiana Jones and the Kingdom of the Crystal Skul در آمده و بعد از وقفه ی کوتاهی که برای ترمیم روحیه ی خود به آن نیاز داشت، مجدداً بر روی صندلی کارگردانی نشسته است. با اینکه نمیتوان هیچ کدام از این دو فیلم را "موفقیتی چشمگیر" در نظر گرفت، گوشه ای از ویژگی هایی که باعث شده است اسپیلبرگ به جایگاه کنونی برسد، در هر یک از آنها دیده می شود. War Horse فیلمی تماشاگر پسند است و نسبت به بسیاری از فیلم هایی که چنین لقبی می گیرند، ارزشمند تر است، اما نمایشگر دوران اوج سازنده ی خود نیست. War Horse فیلمی قوی و قابل احترام است، اما فیلم فوق العاده ای نیست. طبقه بندی: سینمای جهان، برچسب ها: اسب جنگی، استیون اسپیلبرگ، [ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 02:45 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
![]() Z-R:گزارش تصویری اسکار امسال ![]() تصاویر در ادامه مطلب ادامه مطلب طبقه بندی: سینمای جهان، برچسب ها: تصاویر مراسم اسکار 2011، اسکار2011، oscar2011، [ پنجشنبه 12 اسفند 1389 ] [ 12:18 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
Z-R:یک سال جدید و گلدن گلوب و اسکار, این دو جشنواره ی سینمایی از معتبرترین هان و برنده شدن اسکار یعنی گارانتی برای فروش بالا نامزدهای بهترین فیلم درام : قوی سیاه Black Swan: فیلم درخشان و تحسین شدهی «دارن آرنوفسکی» در واپسین روزهای سال ۲۰۱۰، نفس همهی بینندگانش را گرفته. آنهم با درخشش غیرقابل وصف «ناتالی پورتمن». جنگجو (The Fighter): فیلمی که ستارههایش «مارک والبرگ»، «کریستین بِیل» و «ایمی آدامز» هستند و «دیوید اُ راسل» کارگردانش. داستان فیلم، دربارهی سالهای ابتدایی ورود بوکسور ایرلندی، «میکی وارد»، به دنیای ورزش است. تلقین (Inception): به نظر میرسد واژهی تلقین، با توجه به داستان فیلم، کلمهای بهتر از سرآغاز باشد. خب، دربارهی این فیلم و شاهکار نولان میتوان تا سالها نوشت. باور دارم معنای واقعیت و خیال، یک مرز یافته. قبل از تماشای این فیلم و بعد از آن. این فیلم بالاترین امتیاز را از دید رأیدهندگان آیامدیبی، بین نامزدهای این بخش کسب کردهاست؛ امتیاز کمیاب ۹! سخنرانی پادشاه (The King’s Speech): این فیلم، محصول انگلستان و استرالیا است و «تام هوپر» آن را ساخته. داستان فیلم دربارهی لکنت شاه جرج ششم است. شبکهی اجتماعی (The Social Network): فینچر از مرد سال تایم، «مارک زوکربرگ» گفته و اینکه قیمت داشتن ۵۰۰میلیون دوست، داشتن چندتایی دشمن است. این فیلم از روی کتاب «بن مِزریچ» ساختهشده. از میان این فیلمها، شبکه اجتماعی، بهترین فیلم شددیوید فینچر به خاطر کارگردانی این فیلم، بهترین کارگردان فیلمهای درام انتخاب شد و آرون سورکین، فیلمنامهنویس شبکه اجتماعی، هم به عنوان بهترین فیلمنامهنویس برگزیده شد. ![]() بهترین بازیگر زن در فیلم درام هالی بری: برای بازی در فیلم «فِرانکی و آلیس» نامزد این بخش است. او نقش زنی را که گرفتار بیماری دوشخصیتی است، بازی میکند. هالی بری برای فیلم Monster’s Ball جایزهی اسکار گرفت و برای بازی در فیلم «زن گربهای» نقدهای منفی زیادی دریافت کرد. او در سال ۲۰۰۰ برای بازی در فیلم تلویزیونی «مصاحبه با دوروتی دندریج» گلدنگلوب گرفتهاست. «دوروتی دندریج» نخستین زن آمریکایی- آفریقایی بود که نامزد جایزهی اسکار شد و هال بری در نقش او بازی کرد. نیکول کیدمن: بعد از بازی در نقش بدون بُعد «کلودیا جنسن» در فیلم موزیکال «نُه» و مدت اندکی پس از بهدنیا آوردن دخترش، «ساندی رُز»، در فیلم «لانهی خرگوش» (Rabbit Hole) بازی کرد. فیلمی که دربارهی زندگی زوج خوشبختی است که با مرگ فرزندشان، به تلخی میگراید. کیدمن میگوید بازی در این فیلم برایش بسیار دشوار بود، چرا که مدت چندانی از تجربهی بچهدار شدنسش نمیگذشت. خود کیدمن برای نقش مقابلش، «آرون اکهارت» را پیشنهاد دادهاست. او در حال حاضر، در نقش معشوقهی «ارنست همینگوی» در فیلم تلویزیونی «همینگوی و گلهورن» بازی میکند. جنیفر لورنس: او برای فیلم «استخوان زمستان» (Winter’s Bone) نامزد این بخش است و داستان دختری است که سعی دارد خانوادهاش را با وجود پدری درگیر مواد مخدر، حفظ کند. او تنها ۲۰ سال دارد. ناتالی پورتمن: امسال از آن سالهایی است که معرفی نامزد در این بخش، شبیه تعارف است. همهی ما ایمان داریم این جایزه، مال ناتالی پورتمن است. پورتمن برای بازی در فیلم «قوی سیاه» مشقات زیادی را تحمل کرده. او روزی ۸ ساعت تمرینهای سخت باله انجام داده و ۹٫۱ کیلوگرم وزن کم کرده. پورتمن میگوید شبهایی بوده که مطمئن بود برای بازی در این فیلم، خواهد مرد! در برابر تمام این مشقات، بر بازی او تمجیدهایی نوشتهشده که برای کمتر بازیگری چنین اقبالی میسر است. او در حالی برای حضور در مراسم گلدنگلوب و اسکار حاضر میشود که چند روز قبل خبر نامزدیاش با «بنجامین میلِپاید» که در فیلم، نقش دیوید را بازی میکرد و بارداریاش، تایید شد. میشل ویلیامز: او هم برای بازی در «ولنتاین آبی» نامزد این بخش است. در این فیلم صحنهای وجود دارد که برای حفظ یا نگه داشتن آن، مجادلات زیادی بهوجود آمده. خود ویلیامز از این صحنه دفاع میکند. او در فیلم «هفتهی من با مریلین»، نقش «مریلین مونرو» را بازی کرده و داستان فیلم دربارهی اختلافات او و «سِر لارنس اولیویه» حین فیلمبرداری «شاهزاده و دختر نمایش» است. ویلیامز، نامزد «هیث لجر» فقید بود و از او دختری به نام «ماتیلدا» دارد. از میان این نامزدها همانطور که تصورش میرفت، ناتالی پورتمن برگزیده شده و جایزهاش را دریافت کردهترین بازیگر مرد در فیلم درام جس آیزنبرگ: برای بازی در نقش مارک زوکربرگ در «شبکهی اجتماعی» نامزد شدهاست. این بازیگر ۲۷ ساله، حرفهی بازیگری را از سال ۱۹۹۹ و با سریال Get Real آغاز کردهاست. کالین فرث: بازی او تا اینجای کار هم در «سخنرانی پادشاه» بسیار مورد توجه واقع شدهاست. فرث ۵۰ ساله در دو سال اخیر با انتخابهای خوبش در این فیلم و «یک مرد مجرد» نقدهای مثبت زیادی دریافت کردهاست. جیمز فرانکو: با آنکه این بازیگر ۳۲ ساله، بازیگری را از سال ۱۹۹۷ آغاز کرد، اما با بازی در نقش «هری آزبورن» در سری «مرد عنکبوتی» چهرهی خود را به تماشاگران سینما شناساند. قرار بود او نقش پیتر پارکر را بگیرد که نظر سازندگان فیلم، عوض شد. در فیلم تازهی دنی بویل، او نقش «آرون رالستن» را بازی میکند و برای همین نقش هم نامزد این بخش است. او قبلاً برای بازی در فیلم تلویزیونی «جیمز دین»، گلدنگلوب را در سال ۲۰۰۲ از آن خود کردهبود. ریان گوسلینگ: برای فیلم «ولنتاین آبی» ( Blue Valentine) نامزد این بخش است. او برای بازی نقش مکمل در فیلم Half Nelson در سال ۲۰۰۷، نامزد اسکار هم شدهبود. مارک والبرگ: وقتی سال قبل در فیلم «استخوانهای دوستداشتنی» ظاهر شد، نقدهای منفی زیادی دریافت کرد. در عوض، پذیرفتن نقش سنگین یک بوکسور در «جنگجو»، شرایطی کاملاً متفاوت برای او فراهم کردهاست. برای فیلم «جدامانده» نامزد اسکار هم شدهاست. او در نقش «مکس پین» هم در سال ۲۰۰۸ بازی کردهاست. برنده گلدن گلوب، کسی نبود جز جناب کالین فرث بهترین فیلم موزیکال یا کمدی آلیس در سرزمین عجایب (Alice In Wonderland): پرفروشترین فیلم ساختهی «تیم برتون»، میتوانست خیلی بهتر از این باشد. بهرحال او برتون است و همیشه میتواند بهترین کار را بکند. اما خبری از جنون برتونی در این فیلم نیست. بهرحال، دنیال رنگی برداشت او از «لوییس کارول» نامزد این بخش است. برلِسک (Burlesque): فیلمهای موزیکال معمولاً خیلی پیچیدگی دراماتیک و تعریف کامل از کاراکترها ندارند.فیلم «استیو آنتین» هم جدا از این قاعده نیست. در این فیلم، دو خوانندهی معروفة «کریستینا اگوئیلرا» و «شِر» حاضر هستند و آن را پر از رقص و آواز کردهاند. حال بچهها خوب است (the Kids Are All Right): «آنت بنینگ»، «جولین مور» و «مارک روفالو» در فیلم «لیزا کولودنکو» بازی کردهاند. این کمدی دربارهی جستجوی دو جوان برای برگرداندن پدر واقعیشان به زندگی خانوادگیشان است. قرمز (Red): فیلم کمدی جنایی قرمز، با ستارههایی مثل «هلن میرن»، «مورگان فریمن»، «جان مالکوویچ» و «بروس ویلیس»، دربارهی جمع شدن گروه قدیمی «جو متِسن» در برابر قاتلی حرفهای است. کارگردان کار، «رابرت شوِنکه» است توریست (The Tourist): فیلم تازهی «جانی دپ» و «آنجلینا جولی» سر و صدای زیادی بهپا کرد و ستارههای فیلم، مدام تحت تعقیب دوربینهای پاپاراتزیها بودند. جانی دپ میگوید از ترس آنکه مبادا جنجال بیهودهای بهپا شود، در پشت صحنه هرگز با جولی صحبت نمیکرد، در عوض خانوادههای این دو هنرپیشه با هم صمیمی شدند و خانوادهی دپ برای مدتی از خانوادهی پیت در ملک شخصیشان پذیرایی کردند. با تمام سر و صداها، فیلم نمرهی متوسط ۶ را از آیامدیبی گرفته. کارگردان فیلم «فلورین هنکل فن دانرسمارک» است. فیلم کمدی برنده گلدن گلوب، «حال بچهها خوب است» شد. بهترین بازیگر زن برای فیلم کمدی یا موزیکال آنت بنینگ: باور نادرست اما همهگیری وجود دارد که آنت بنینگ، مدل لوگوی کمپانی کلمبیا بودهاست. «راجر ایبرت» میگوید بنینگ باور دارد که این حقیقت است. او سه بار نامزد اسکار شده، برای The Grifters، «زیبایی آمریکایی» و «جولیا بودن» که در این دو مورد آخر، در رقابت با «هیلاری سوانک» شکست خود و اسکارها به او رسید. او برای «جولیا بودن» گلدنگلوب همین رشته را در سال ۲۰۰۵ دریافت کرده و جز این، ۶ بار دیگر هم نامزد دریافت گلدنگلوب شدهاست. این بار برای «حال بچهها خوب اسا» در این بخش حضور دارد. از آنجایی که گویا علاوه بر رمانهای همینگوی، چهرهی آقای نویسنده هم مورد توجه واقع شده، بنینگ در حال بازی در فیلم «همینگوی و فونتس» است. این فیلم را «اندی گارسیا» کارگردانی میکند و در این نسخه، «آنتونی هاپکینز» در لباس نویسنده ظاهر میشود. داستان دربارهی دوستی همینگوی و فونتاس است، کسی که از او نوشتن «پیرمرد و دریا» را الهام گرفت. آن هاتاوی: او از فیلم «عشق و داروهای دیگر» برای این بخش انتخاب شدهاست. مادر او نیز یک بازیگر تئاتر است. هاتاوی، قبلاً هم در مقابل گیلنهال در «کوهستان بروکبک» ظاهر شدهبود. الگوی بازیگریاش «مریل استریپ» است. میگوید: «خیلی راحت گریه میکنم. همین یک دقیق پیش، وقتی داشتم مقالهای دربارهی «کیت وینسلت» میخواندم گریه کردم، چون فهمیدم چقدر بزرگ است و چه راه درازی را باید طی کنم!» او برای بازی در نقش مکمل فیلم «ریچل ازدواج میکند» نامزد جایزهی اسکار شده و برای آن نقش، نامزد گلدنگلوب هم شد. این دومین نامزدی او در جوایز گلدنگلوب است. آنجلینا جولی: برای فیلم «توریست» کاندید این رشتهی گلدنگلوب است. پدر او «جان وُیت» بازیگری بود که جایزهی اسکار را هم گرفته و خو جولی هم در انستیتوی «لی استراسبرگ» برای بازیگری آموزش دید. قرار بود نقش السی در «توریست» را «چارلیز ترون» بازی کند که در نهایت، این نقش به جولی رسید. جولی با بازی در «سالت» به جمع بازیگران با دستمزد ۲۰میلیون دلار پیوست. او با فعایتهای بشردوستانهاش و پذیرش سرپرستی کودکانی از جاهای مختلف دنیا، از خود چهرهی محبوبی میان مردم ساختهاست. او در سال ۱۹۹۹ برای بازی در Girl, Interrupted جایزهی اسکار گرفت و برای «بچهی اشتباهی» هم در سال ۲۰۰۹ نامزد اسکار شد. او پیشتر ۳ بار برندهی جایزهی گلدنگلوب بودهاست، برای فیلمهای تلویزیونی «جرج والاس» و «جیا» و Girl. Interrupted. این نامزدی، در مجموع ششمین نامزدی او در گلدنگلوب است. جولین مور: او هم برای بازی در «حال بچهها خوب است» در این بخش حضور دارد. نام اصلی او «جولی آن اسمیت» است که بخاطر فراوانی این نام، با ترکیب نام اول و دوم خود و نام میانی پدرش، با اسم کنونی فعالیت میکند. معروف است که هر فیلمنامهای را که بهدستش میرسد، میخواند. او جزو بازیگرانی است که در یک سال، برای بازی در نقش مکمل و نقش اصلی دو فیلم، نامزد جایزهی اسکار شد. در سال ۲۰۰۳، او برای بازی در نقش اصلی «دور از بهشت» و برای بازی در نقش مکمل «ساعتها» در این رشتهها انتخاب شد. این اتفاق پیشتر برای بازیگرانی چون «آل پاچینو»، «کیت بلانشت» و «جِیمی فاکس» افتادهاست. یکی از غمهای بزرگ مور این است که نتوانست خود را در دقایق آخر زندگی مادرش، که به او بسیار وابسته بود، به او برساند و هنوز برای این اتفاق گریه میکند. این، ششمین نامزدی مور در گلدنگلوب است. اِما استون: او برای بازی در فیلم تینایجری Easy A در این بخش نامزد شدهاست. تا کنون این نامزدی، مهمترین اتفاق هنری زندگی او محسوب می شود. آنت بنینگ برنده گلدن گلوب امسال شد. او در فیلم حال بچهها خوب اسن، نقشآفرینی قابل توجهی در مقابل جولین مور در یک خانواده غیرمعمول داشت. بهترین بازیگر مرد برای فیلم موزیکال یا کمدی جانی دپ: در این بخش، نام او دو بار تکرار شده. یکی برای «آلیس در سرزمین عجایب» و نامزدی دیگرش، برای «توریست» است. بیشک او یکی از برترین بازیگران سینما است و بارها و بارها استعداد بینظیرش را نشان داده. «نیکلاس کیج» او را به دنیای سینما وارد کرد. در فیلم «آلیس در سرزمین عجایب» با آن گریم سنگین و عجیب، نکتهی واقعاً مثبت فیلم است. جزو بازیگرهایی است که معروف است بچهها را بسیار دوست دارد. میگوید تولد دخترش در ۲۷ می ۱۹۹۹ به او زندگی بخشید. چند ماه قبل، خبری پخش شد که دختری ۹ ساله از لندن به او نامهای مینویسد که او و همکلاسیهایش «جک اسپارو» را خیلی دوست دارند و او که در حال فیلمبرداری «توریست» بود، بیخبر و با گریم جک، وارد مدرسه میشود و دخترک و دوستانش را خوشحال میکند. وقتی حین فیلمبرداری «سویینی تاد» خبر بیماری شدید دخترش به او رسید، سراسیمه فیلمبرداری را ترک میکند و تا وقتی از بهبود حال دخترش مطمئن نشد، سر فیلمبرداری برنگشت. همانگونه که «تیم برتون» پدرخواندهی پسر کوچک اوست، او هم پدرخواندهی پسر برتون و بونهم کارتر است. او برای «سویینی تاد»، «در جستجوی ناکجاآباد» و «دزدان دریایی کارائیب: نفرین مروارید سیاه» نامزد جایزهی اسکار شده و گلدنگلوب را برای بازی در نقش «سویینیتاد» هم در همین رشته، در سال ۲۰۰۸ بهدست آوردهاست. پل جیاماتی: او برای بازی در «نسخهی بارنی» (Barney’s Version) در این بخش نامزد شدهاست که داستان زندگی و خاطرات «بارنی پانوفسکی» است. پدر او، «بارت جیاماتی» رئیس دانشگاه ییل بود. او برای بازی نقش مکمل در فیلم «مرد سیندرلایی» نامزد اسکار شدهاست و برای بازی در سریال کوتاه «جان آدامز»، گلدنگلوب سال ۲۰۰۹ را بردهاست. جیک گیلنهال: بازی در «عشق و داروهای دیگر» (Love And Other Drugs) او را نامزد این بخش کردهاست. او پسرخواندهی «پل نیومن» و دوست بسیار صمیمی «ناتالی پورتمن» است. چیزی نمانده بود نقش کریستین را در «مولن روژ» بازی کند، اما نقش به «اوان مکگرگور» رسید. جایی حرف جالبی زده و گفته «در زمانهی غمانگیزی زندگی میکنیم که بازیگران سیاستمدار شدهاند و سیاستمداران، بازیگر!». او سال گذشته در فیلم «برادرها» بازی بسیار درخشانی انجام داد. گیلنهال برای بازی در نقش مکمل فیلم «کوهستان بروکبک» در ۲۵ سالگی نامزد اسکار شد و نخستین بار است که در گلدنگلوب نامزد میشود. کوین اسپیسی: او برای بازی در کازینو جک (Casino Jack) نامزد این بخش است که یک داستان جدایی در قالب طنز دارد. او اسکاری که در «زیبایی آمریکایی» برد را به «جک لمون» تقدیم کرد. او در سال ۱۹۹۶ هم برای بازی چشمگیرش در «مظنونین همیشگی»، جایزهی اسکار را گرفتهبود. این ششمین باری است که او در گلدنگلوب نامزد میشود و هنوز این جایزه را بهدست نیاوردهاست. برنده گلدن گلوب، پل جیاماتی شد: بهترین بازیگر مرد نقش مکمل کریستین بیل: برای فیلم «جنگجو» در این رشته نامزد گلدنگلوب شدهاست. بازیگر محبوب «کریستوفر نولان»، در این فیلم نقش برادر بوکسور را بازی میکند. او هفتمین بازیگری است که در نقش بتمن بازی کردهاست. پیش از آنکه در «بتمن میآغازد» بازی کند، خواهرش، «لوییس بیل»، در نقش مادر بتمن در فیلم «مرگ بتمن»، محصول سال ۲۰۰۳ بازی کردهبود. این نخستین نامزدی او در گلدنگلوب است. مایکل داگلاس: او پسر یکی از بزرگترین ستارههای دههی ۴۰ و ۵۰ میلادی، «کرک داگلاس» است. مایکل داگلاس به زندگی ولنگار شهرت دارد و فیلم «در خانواده میگذرد» که خانوادهی داگلاس در آن شرکت داشتند، تا حدود زیادی داستان خود آنها را بیان میکرد. با اینحال، پس از ازدواج او با «کاترین زتا جونز» که با او ۲۵ سال اختلاف سن دارد، خبرهای زرد کمتری از او منتشر میشود. هرچند سال قبل، پسرش به جرم معاملات مواد مخدر، محکوم و زندانی شد. این روزها او در جدال با بیماری سرطان است. او دو بار اسکار گرفتهاست. اولینبار در سال ۱۹۷۶ برای «پرواز بر فراز آشیانهی فاخته» بطور مشترک با «سائول زینتز» و در سال ۱۹۸۸ برای اولین قسمت «والاستریت» به کارگردانی «اولیور استون»، برای همین والاستریت، گلدنگلوب را هم گرفت. حالا استون برای فیلمش ادامهای ساخته با نام «والاستریت: پول هرگز نمیخوابد» (Wall Street: Money Never Sleeps) و داگلاس پس از ۲۲ سال، باز به آن برگشته و نامزد گلدنگلوب شدهاست. اندرو گارفیلد: او برای «شبکهی اجتماعی» نامزد این بخش است و اولین تجربهی نامزدیاش در گلدنگلوب را تجربه میکند. جرمی رِنِر: او برای شهر (The Town) کاندید دریافت جایزه است. رنر را با «گنجهی درد» میشناسیم. داستان فیلم تازهی او که یک تریلر جنایی است، دربارهی دزدی کهنهکار است که نقشهی سرقت از بانک را دارد. کارگردان این فیلم، «بن افلک» است. او برای «گنجهی درد» نامزد اسکار بود و این اولین بار است که برای گلدنگلوب کاندید میشود. جفری راش: این بازیگر استرالیایی و ۵۹ ساله، برای بازی در نقش مکمل «سخنرانی پادشاه» بخت ربودن گلدنگلوب این رشته را دارد. راش در هنگام تحصیل در کالج، با «مل گیبسن» هم اتاقی بود. او در رشتهی هنر در دانشگاه کوئینزلند تحصیل کردهاست. او برای فیلم Shine جایزهی اسکار گرفت و برای »شکسپیر عاشق» و «پرها» برای اسکار نامزد شد. او علاوه بر اینکه برای Shine گلدنگلوب گرفتهاست، برای فیلم تلویزیونی «زندگی و مرگ پیتر سلرز» هم این جایزه را بهدست آوردهاست. این پنجمین نامزدی او در گلدنگلوب است. در نهایت کریستین بیل برنده جایزه شد:
اما همبازی کریستین بیل در فلیم جنگچو یعنی ملیسا لئو هم برنده جایزه بهترین بازیگر زن نقس مکمل شد: «در یک جهان بهتر»، یک فیلم دانمارکی به کارگردانی سوزان بایر، برنده بهترین فیلم خارجی شد. اما فیلم انیمیشن زیبای داستان اسباببازی ۳ هم توانست برنده گلدن گلوب امسال شد. موسیقی فیلم Burlesque هم به عنوان بهترین موسیقی برگزیده شد. اما سرانجام میرسیم به بهترینها به روایت گلدن گلوب در قسمت تلویزیونی: در این قسمت، دو انتخاب واقعا به دلم نشست. آل پاچینو که پیش از این برای ایفای نقس دکتر جک کوارکیان در فیلم «تو جک را نمیشناسی»، برنده جایزه «امی» شده بود، این بار برنده جایزه گلدن گلوب در رشته بهترین هنرپیشه مرد در سریالهای کوتاه و فیلمهای تلویزیونی، شد:
اما جیم پارسونز، بازیگر نقش محبوب شلدون کوپر در سریال کمدی بیگ بنگ تئوری هم برنده گلدن گلوب در رشته بهترین بازیگر کمدی در سریالهای کمدی شد. این روزها در حال تماشای بیگ بنگ تئوری هستم، و واقعا باید این حسن انتخاب را تبریک بگویم!
بهترین سریالهای درام و کمدی به ترتیب، Boardwalk Empire و Glee انتخاب شدند. استیو بوسمی Steve Buscemi، هنرپیشه سریال Boardwalk Empire، بهترین بازیگر درام تلویزیونی و جین لینج و کریس کولفر، بازیگران سریال Glee بهترین هنرپیشه مکمل زن و مرد انتخاب شدند. اما کلیر دانس Claire Danes، به عنوان بهترین بازیگر زن در سریالهای کوتاه و فیلمهای تلویزیونی به خاطر بازی در Temple Grandin شد. «کارلوس» هم بهترین سریال تلویزیونی کوتاه شد. بهترین هنرپیشه زن درام و کمدی در آثار تلویزیونی به ترتیب کیتی ساگال و لورا لینی انتخاب شدند. تصاویر در ادامه ادامه مطلب طبقه بندی: سینمای جهان، برچسب ها: گلدن گلوب2011، [ پنجشنبه 7 بهمن 1389 ] [ 05:24 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
سلاااااااااااااااااام به همه ی دوستانهالیوودی بالاخره بعد از قرنی با نقد فیلم سالت خدمت رسیدیم در شلوغی ساخت و ساز های انبوه ژانر اکشن، دیگر بندرت بتوان فیلم خوش ساخت و متفاوتی را پیدا کرد که حرفی برای گفتن داشته باشد. از اینروست که عمده منتقدین سینما، مدتها است که کمتر به نوشتن درباره چنین فیلم هایی می پردازند. در این میان اما به نظر می رسد فیلم سالت توانسته نظرهای مثبت تعدادی از منتقدین مانند راجر ایبرت را به خود جلب کند. آنچه در پی می آید ترجمه نقد او در باره تریلر اکشن سالت است. با این یادآوری که سالت از 23 جولای سالجاری به اکران سراسری راه یافت و به عنوان یک تریلر اکشن جاسوسی با بودجه ساخت حدود 110 میلیون دلار، توانسته فروش نسبتا خوبی معادل 262 میلیون دلار نیز داشته باشد: سالت یک تریلر عالی است. این فیلم انگاره های یک فیلم بد و غیر قابل تحمل را بصورت لذت بخشی به تصویر کشیده و در حقیقت، سرکوفتی به همه فیلمهای اکشن بدساختی است که در سرتاسر آنها تنها سر و صداهای اضافی و در هم برهم مغز آدم را متلاشی می کند. ممکن است اینقدر درگیر دیدن فیلم شوید که حدود 100 دقیقه به ساعت خود نیم نگاهی هم نکنید. در این فیلم همانند کارتون Road Runner اثری از قوانین فیزیک وجود ندارد. "آنجلینا جولی" در نقش "اولین سالت"، به سرعت باد در فضا حرکت می کند و اصلا به پایین نگاه نمی کند. سالت مامور باتجربه سازمان سیا، برای انجام ماموریتهای خود هر کاری می کند. از بلندترین ارتفاع ها می پرد و خود را در موقعیت هایی قرار می دهد که هر لحظه امکان مرگش وجود دارد. او در بسیاری موارد از هنر پارکور استفاده میکند؛ یعنی بجای اینکه برای پایین آمدن از بلندیها از پله استفاده کند، از آن ارتفاع می پرد و یا اگر در مسیرش به مانعی برسد، تغییر مسیر نمی دهد بلکه آن را با حرکات پارکور پشت سر می گذارد. به عبارتی هر طور بشود بر تمامی موانع پیش روی خود غلبه می کند. تقلاهای سالت در این فیلم تقریباً یادآور "لولا" در فیلم " بدو لولا، بدو" ساخته تام تیکور است. البته قرار نیست در این نقد چیز زیادی از داستان فیلم را لو بدهم . زیرا آخرین ساخته "نویس" از آنگونه آثاری است که اطلاع نداشتن از داستان آن در هنگام دیدن فیلم لازم است. ولی اگر بخواهم ساده بگویم: این فیلم ماجرای زنی است که مصمم است جهان را یک تنه از یک ویرانگری اتمی نجات دهد. در هر حال علت توجه به فیلم، موضوع آن نیست بلکه کارگردانی ماهرانه فیلیپ نویس در خلق صحنه های اکشن به ویژه نمایش اتفاقات دلهره آور است که باعث جذب بیننده می شود. سالت از آن فیلمهایی نیست که بر سر هر گره مدت زیادی تلف و آنها را بی دلیل پیچیده کند. افشای هر رازی در فیلم، موقعیتی برای بوجود آمدن یک صحنه تعقیب و گریز است. "اولین سالت" پشت سر هم موقعیت های دشوار را طی می کند؛ او به تنهایی و فقط با تعداد محدودی اسلحه، نارنجک و پرتاب کننده راکتی دست ساز به مکانهای غیر قابل نفوذ وارد می شود و حتی از آنها خارج می شود. گفته می شود تنها تفاوت "جینجر راجرز" ( هنرپیشه امریکایی دهه 1930 ) با زوج هنری اش، "فرد آستر" از لحاظ مهارت و توانایی، پوشیدن کفش های پاشنه بلند بوده، پس به این ترتیب "اولین سالت" نیز درست شبیه جیمز باند است. در صحنه آغازین فیلم، "اولین" را در زندانی در کره شمالی با دهان بسته و زنجیر شده به زمین بتونی می بینیم ،در حالیکه اطرافش را بنزین ریخته اند. البته نمی گویم که از این مخمصه نجات پیدا می کند یا نه . سالت جدیدترین فیلم "فیلیپ نویس" فیلمساز استرالیایی تبار سینما است که سبک های متنوعی را تجربه کرده، از تریلر "تام کلنسی" تا درام خشن و عالی "Rabbit-Proof Fence ". او به کمک فیلمبرداری "رابرت السویت" و تدوین "استوارت بیرد" و "جان گیلوری" اثر فوق العاده ای را ارائه کرده. این فیلم مملو از صحنه های تعقیب و گریز خوب است. همانطوریکه خوانندگان نقدهای من می دانند بطور کلی صحنه های این چنینی تازگی شان را برای من از دست داده اند ولی به هر حال باید اذعان کنم که یک صحنه خوب، یک صحنه خوب است. علیرغم اینکه از جلوه های ویژه بوفور در آن استفاده شده ولی این موضوع در علاقمندی مخاطب تاثیری سوء نداشته است. آنجلینا جولی در نقش خود بخوبی جا افتاده و با بازی پخته خود ابعاد متفاوتی به فیلم بخشیده است. او با انرژی پایان ناپذیری به ایفای نقش می پردازد و بر خلاف انتظار، و با وجود دارا بودن مشخصه های کافی، ظاهر یک ابر قهرمان را بخود نمی گیرد و بیشتر شبیه یک مبارز شجاع و با اراده ظاهر می شود. "فیلیپ نویس" با ساخت سالت راه و روش نبوغ آمیز و هنرمندانه ای برای غلبه بر تاریخ و احیای روسها به عنوان خائن را ارائه کرده اما هیجان انگیزترین مسئله این است که وی یک ژانر سینمایی را با این کیفیت و بخوبی به تصویر کشیده است.
طبقه بندی: سینمای جهان، برچسب ها: سالت، salt، آنجلینا جولی، نقد فیلم سالت، [ سه شنبه 13 مهر 1389 ] [ 10:45 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||