We are your Scape from the Reality
ما فرار شما از واقعیت هستیم 
نویسندگان
    http://www.scificool.com/images/2009/02/nolan-inception-2.jpg

Z-A-R:با سلام به تمام دوست داران یوهو در این پست مصاحبه ای با آقای کریستوفر نولان درباره ی فیلم سرآغاز گذاشتیم

«سارق کهنه کار خسته شده و می خواهد آخرین سرقتش را انجام دهد؛ سرقتی بزرگ که یک «مأموریت غیرممکن» پرتعلیق است.» قصه آشنای نوآرهای کلاسیک یک بار دیگر بازخوانی می شود اما این بار توسط کارگردانی که قبلا تبحر و تسلطش را در خلق فیلم های منحصربه فرد از دل کلیشه ها نشان داده است. کریستوفر نولان در 39سالگی و با هشتمین اثرش گام بلندی را که با «شوالیه ی تاریکی» برداشته بود، امتداد می بخشد.

ترکیب فیلمسازی خوش قریحه، گروه حرفه ای، بازیگران فوق العاده، داستانی جذاب و احساسات و هیجانات خاص از همان ابتدا «سرآغاز»  را به فیلمی محکوم به موفقیت تبدیل کرد؛ عظیم ترین فیلم نولان که پس از شوالیه تاریکی یک بار دیگر نشان می دهد او در قامت کارگردانی توانا از پس پروژه های عظیم به خوبی برمی آید. اگر ورود به دنیای کمیک استریپ ها و فیلم های بتمنی تلفیقی از خواست نولان و استودیوهای بزرگ بودند، این بار با یک اثر شخصی مواجهیم که با سرمایه زیاد تولید شده است. پروژه 200میلیون دلاری کریستوفر نولان با داستان پیچیده و معمایی اش روایتگر تلاش سارقانی است که تخصص شان ورود به رویاهای دیگران و دزدیدن اسرار و اطلاعات از ضمیر نا خودآگاهشان است.

سینما رویابین های زیادی را به خود دیده اما دزدیدن رویا، ایده متفاوت منحصر به فردی به نظر می رسد به خصوص اینکه نولان به گفته خود، خودش کوشیده تا داستانی سوررئال را با لحنی روایت کند که واقع گرا به نظر برسد. استقبال سینماروها (فیلم 3هفته پی درپی درصدر جدول گیشه ایستاد) و اقبال منتقدان (که سختگیرترین هایشان هم زبان به ستایش سرآغاز گشودند) می تواند با اعتنا و توجه اعضای آکادمی (که با بی انصافی چشم بر ارزش های شوالیه تاریکی بستند) همراه باشد و موفقیت های نولان را تکمیل کند.

سرآغاز را در سکوت خبری ساختید و با وجود کنجکاوی عمومی که درباره فیلم تان وجود داشت، اجازه ندادید کوچک ترین اطلاعاتی درباره اش رسانه ای شود.

علاقه ای ندارم داستان فیلم هایم قبل از اکران لو برود. می خواهم تماشاگر بدون سابقه ذهنی به تماشای فیلم بنشیند. البته این روزها جلوگیری از بروز ایده ها و ویژگی های فیلم ها بسیار مشکل و تقریبا غیرممکن شده است و این باعث شده مردم همه چیز را درباره فیلمی که هنوز ساختش را آغاز نکرده ای، بدانند.

به هر حال این دیگر الگوی رفتاری سینمادوستان است که با دست پر وارد سالن سینما شوند.

همینطور است. روزگاری خودم هم دچار همین عادت بودم ولی بعدا به این نتیجه رسیدم که وقتی سناریو را با جزئیاتش می دانی، لذتی را که باید از تماشای فیلم نمی بری. من از طرفداران پروپا قرص «سگدانی» تارانتینو بودم و قبل از دیدن «داستان عامه پسند» سناریویش را خواندم و واقعا از کرده ام پشیمان شدم. البته باز هم فیلم غافلگیرم کرد چون تأثیرگذاری اش با سناریو قابل مقایسه نبود ولی کلا این کار مثل بازکردن پیش از موعد کادوی کریسمس است. کنجکاوی تان برطرف می شود ولی وقتی کریسمس فرامی رسد، دیگر چیزی برای کشف کردن وجود ندارد. به عنوان تماشاگر هیچ چیز را بیش از این دوست ندارم که در سینما بنشینم، منتظر شوم چراغ های سالن خاموش شود و بدون هیچ زمینه ای فیلم را روی پرده ببینم. به عنوان فیلمساز هم تمام تلاشم را می کنم فیلمم را دور از چشم خبرنگاران و مردم بسازم.

این بار البته شدیدتر از فیلم های قبلی تان همه چیز را کنترل کردید. موقع فیلمبرداری شوالیه تاریکی اطلاعاتی به بیرون درز می کرد ولی درباره سرآغاز تقریبا هیچ کس چیزی نمی دانست تا اینکه پخش تیزرهای فیلم شروع شد.

سرآغاز ، یک فیلم معمولی نیست. هیچ کس نمی تواند با دیدن یک تیزر 5/2دقیقه ای بگوید از آن سردرآوردم. فیلم یک مفهوم و اندیشه اوریژینال داشته که برای تماشاگر کاملا تازگی دارد و از این حیث به شدت هیجان انگیز است؛ درست مثل «آواتار» جیمز کامرون.

 

آواتار توفیق بی سابقه ای در گیشه یافت؛ اتفاقی که بعید است در مورد سرآغاز رخ دهد هرچند فیلم شما هم پرفروش شده است.

به نظرم جیمز کامرون در 2 زمینه بسیار جاه طلبانه و بلندپروازانه ظاهر شد؛ یکی خلاقیت درباره دنیای عمیقی که آفرید و دیگری نحوه استفاده اش از تکنولوژی که انقلابی در شیوه های سنتی و کلاسیک ایجاد کرد.

شما هیچ وقت بلندپرواز نبوده اید؟

به لحاظ تکنیکی چرا، ولی در کل به شیوه ای سنتی تر از آواتار عمل کردیم.


سرآغاز، عظیم ترین فیلم شماست. کارگردانی این فیلم نوعی چالش برای محک زدن توانایی هایتان در ساختن اثری مجلل نبود؟

نزدیک به 10سال بود که ایده سرآغاز را در ذهن داشتم ولی می دانستم هنوز زمان ساختش فرانرسیده است. وقتی به گذشته ام نگاه می کنم، می بینم اگر «بتمن آغاز میکند» و شوالیه تاریکی را نساخته بودم از پس کارگردانی سرآغاز برنمی آمدم.

 

جالب است که با توجه به مضمون خاص سرآغاز به اینکه آن را ارزان تر بسازید فکر نکردید و خرج زیادی روی دست استودیو گذاشتید!

اتفاقا به این موضوع هم فکر کرده بودم. ابتدا قصد داشتم سناریوی جمع و جورتری بنویسم؛ جوری که فیلم هزینه های تولیدش را بازگرداند و بازگشت سرمایه اش تضمین شده باشد اما هرچه فکر کردم، دیدم سوژه سرآغاز عظیم تر از آن است که بتوان فیلم ارزانی براساسش ساخت. به این دلیل که سرآغاز درباره رویاها و قابلیت ذهن و ضمیر نامحدود و بی حد و مرزش است، فیلم باید در ابعادی ساخته می شد که پرنده خیال تماشاگر را نیز به پرواز درآورد و با تولید ارزان نمی شد به چنین دستاوردی رسید.

 

هنگام ساخت فیلم با چه چالش هایی مواجه شدید؟

بزرگ ترین چالش رسیدن به لحنی بود که در عین خیال پردازی واقعی هم باشد؛ چیزی که در فیلم به بهترین وجه توسط کاراکتر «کاب»  متبلور شد. دیالوگی در فیلم هست که در واقع جانمایه اصلی سرآغاز نیز محسوب می شود. جایی که کاب می گوید: «وقتی در رویا به سر می بریم کاملا احساس می کنیم که در عالم واقعیت هستیم». تمام تلاشی که در فیلم انجام دادیم در خدمت همین ایده بود؛ تلاش برای ایجاد حس واقعیت در دنیای رویاها! به همین دلیل در سرآغاز غیرممکن ترین رخدادها، مشابه اتفاقات واقعی و ممکن حس می شوند.

سعی کردیم در همه بخش های فیلم این حس به تماشاگر القا شود؛ مثل وقتی که یک قطار باری با سرعت برق از خیابان پایین می آید و با اتومبیل ها تصادف می کند. می خواستیم همه این سکانس ها واقعی به نظر برسند و احساس امکان پذیر بودن را به تماشاگر بدهند. در چنین شرایطی واضح بود که نمی توانستیم به طور کامل یک کیفیت سوررئال به اشیا و رویدادها بدهیم. برای اینکه رویاها را به شکل واقعی ثبت کنی، نمی توانی در استودیو بنشینی و به متخصصان جلوه های ویژه دستور بدهی. به همین دلیل به همه جای دنیا سفر کردیم و فیلم را در مکان های مختلف و شرایط جوی متفاوت فیلمبرداری کردیم. حتی از رفتن به میان کولاک و بوران شدید هم ابایی نداشتیم. تماشاگر باید چیزی را که می دید و به شدت هم خیال پردازانه بود، باور می کرد.

 

پرداختن به رویاها یکی از دلمشغولی های تقریبا ثابت تان بوده ولی هیچ وقت اینگونه بر آن متمرکز نشده بودید.

تقریبا هر کدام از فیلم هایم به شکلی به رویاها پرداخته اند. اما سرآغاز، یک مفهوم و اندیشه کلی علمی تخیلی را بسط داده؛ اینکه من و شما می توانیم در یک لحظه در یک رویا حضور داشته باشیم و آن را تجربه کنیم. وقتی که پرده واقعیت را کنار می زنید، تماشاگر باید با تعداد نامحدودی از دنیاهایی روبه رو شود که در آن کاراکترها به صورت معنادار و هدفمندی روی هم تأثیر متقابل دارند؛ تاثیراتی همراه با عواقب و پیامدهای دراماتیک!

 

برای ساخت این فیلم از اندیشه های چه بزرگانی استفاده کردید؟ زیگموند فروید یا فیلیپ کی دیک؟

شاید بورخس. دوست دارم فکر کنم سرآغاز، فیلمی است که او ممکن بود از آن لذت ببرد! (می خندد) شاید آثار او منبعی پرطمطراق و اغراق آمیز به نظر برسند اما حقیقت این است که او با استفاده از مفاهیم و اندیشه های فلسفی، آنها را به داستان های کوتاه فوق العاده تبدیل کرده است.

فیلم «ماتریکس» هم برای من یک الگوی عالی دیگر بود؛ پدیده ای ملموس و قابل درک که مردم را به این فکر وامی داشت که «هی چه می شد اگر این واقعی نبود؟»

«سال گذشته در مارین باد» آلن رنه چه؟

همین چند شب پیش برای اولین بار تماشایش کردم.

 

شما فیلمی درباره رویاها ساخته اید و قبل از آن «سال گذشته...» را ندیده بودید؟

می دانم تقریبا مرا به سرقت از این فیلم متهم کرده اند اما من واقعا آن را ندیده بودم. به نظر خودم هم خنده دار بود چون وقتی آن را برای اولین بار می دیدم، دهانم از این همه شباهت باز مانده بود. در فیلم آلن رنه لحظات و ایده هایی به چشم می خورد که هر تماشاگری ممکن است فکر کند مستقیم از روی آن دزدیده ام.

 

به نظر شما این چه معنایی دارد؟

من از فیلم هایی الهام گرفتم که به نوعی از «سال گذشته درمارین باد» الگوبرداری شده بودند. چون فیلم رنه یک منبع غنی و سرشار از ایده درباره رابطه بین رویا و حافظه است سرآغاز هم تا حد زیادی به ایده های مشابه آن متکی است.

 

با اکران سرآغاز حالا باید در تدارک بتمن بعدی باشید.

نه. آنقدر درگیر سرآغاز بودم که وقتی برای تمرکز بر بتمن را نداشتم.

 

                    http://scifimafia.com/wp-content/uploads/2010/04/inception-still-2.jpg


برادران وارنر قبلا تاریخ اکران بتمن را سال2012 اعلام کرده اند. وقتی قرار است فیلم در این تاریخ اکران شود یعنی روی شما حساب کرده اند.

من به آنها چیزی نگفتم و فکر می کنم با توجه به شناختی که از من و روش کارم دارند، تاریخ غیر عملی ای را اعلام نخواهند کرد. من اهل موازی پیش بردن پروژه ها نیستم و مغزم در یک زمان فقط روی یک فیلم کار می کند. این را هم می توانید به حساب ناکارآمدی های من بگذارید!

تصاویر در ادامه مطلب

ادامه مطلب

طبقه بندی: مصاحبه،
برچسب ها: کریستوفر نولان، فیلم سرآغاز، لئورنالدو دی کارپیو،
[ چهارشنبه 10 شهریور 1389 ] [ 08:19 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
             http://www.cinemablend.com/images/reviews/2521/_11969164582529.jpg

Z-R:در پست های قبلی درباره ی تیم برتون و بازیگر مورد علاقه ی او جانی دپ صحبت کردیم

در میان معدود کارگردانان فانتزی ساز سینمای جهان که هنوز به کار خود ادامه می دهند،بی شک تیم برتون از جایگاه ویژه ای برخوردار است و یکی از صاحب سبک ترین کارگردانان ژانر فانتزی-درام در تاریخ عالم سینما محسوب می شود.

برتون در اکثر فیلم هایش،تصاویری ایده آلیستی و آرمانی از جوامع بشری را به تصویر می کشد.دنیاهایی که گاه خوش آب و رنگ و زیبا هستند و گاه سیاه و تاریک،به اندازه عالم های ذهنی کاراکترهاشان.

اما در میان تمامی آثار برتون،دو فیلم وی از ارزش و اهمیت خاصی برخوردارند:ادوارد دست قیچی و سوئینی تاد

سوئینی تاد : آرایشگر شیطان‌صفت خیابان فلیت ( Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet Street )

کارگردان : Tim Burton
نویسنده : John Logan , Stephen Sondheim

بازیگران :

Johnny Depp ، Helena Bonham Carter ، Alan Rickman ، Timothy Spall

سال : ۲۰۰۷
ژانر : جنایی – موزیکال


«سوئینی تاد» داستان شخصی به نام بنجامین باركر (جانی دپ) است كه با قضاوتی ناعادلانه و اتهام جنایت به زندان می افتد. او پس از سال ها دوری از خانه اش در لندن، همسرش را مرده می یابد و با نام جدید سوئینی تاد آرایشگاهی باز می كند و در صدد انتقام جویی است.
موسیقی مرموز آغاز فیلم و یک کشتی که از درون مه سربرمی‌ آورد توجه تماشاگر را به فضای وهم آلود حاکم بر فیلم جلب می‌‌کند. جایی که در پس تاریکی و آشوب می‌‌توان مردی را دید که به دنبال تصمی‌م کهنه خویش است.

ادوارد دست قیچی،موجودی نیمه انسان،خلق شده توسط دانشمندی است که برای پیدا کردن راهی برای فرار از تنهایی کابوس وار خود،دست به ابداع ادوارد می زند،اما پس از مرگ وی ادوارد تنها می شود و تنها راهی که پیش رو دارد،رفتن به اعماق تاریکی و محبوس شدن در قصر نیمه ابزورد آزمایشگاهی پیرمرد است(البته این داستان خود تا حدی تداعی کننده داستان ژپتو و پینوکیو نیز هست که در این مبحث نمی گنجد و بعد ها بیشتر در موردش بحث خواهیم کرد)

اما درست داستان اصلی از جایی شکل می گیرد که انسانی از خارج،او را به قصد تحول،از ظلمت خارج کرده و او را شادی زودگذر اجتماع بیرون پیرامون وی(در شهر پائین تپه)می کند.لیکن پس از مدتی همین اجتماع،ابزاری می شوند برای عصیان ادوارد در انتها.ادواردی که قصد صلح با جامعه متمدن پیرامون خود را دارد،اما با رفتار های سرد و غالبا فرصت طلبانه انسانهای سودجو،کم کم به حاشیه رانده می شود و علیه این تبعیض انسان ها،دست به طغیان می زند.در واقع در موتیف اولیه اش دچار تردید و تغییر می شود.

در آنسو،سوئینی تاد قرار دارد.بنجامین بارکر،آرایشگر خوش قلبی که روزگاری در لندن شهره خاص و عام بوده و با همسر محبوبش مشغول زندگیست.اما حاکم بد ذات شهر زیبای او را می دزدد و خود بارکر را به استرالیا که نماد دوری و تاریکی است،تبعید می کند.حالا باکر،با نام جدید سوئینی تاد،به جامعه لندن بازگشته.لندنی که دیگر رویی از خوشی سابق ندارد،هرچه هست،فساد است و فقر و فحشا.گویی غم وجود سوئینی بر شهر سایه افکنده و محیط غمبار پیرامون وی،او را برای رسیدن به هدف ترغیب می کند.

سوئینی توسط لوسی متوجه می شود که عشقش از دست رفته و تنها هم خونش(دخترش)هم اسیر حاکم بدذات،توپین است.پس دست به انتقام می زند تا طغاس خوشی از دست رفته اش را از جامعه پیرامون خویش و طبقه حاکم بگیرد.ولی با یک اشتباه فرصتش از دست می رود و از این پس،سعی در گرفتن انتقام از جامعه دارد که بی تفاوتی نسبت به امور در آن نهادینه شده و انسانها تنها درگیر زندگی حال خود هستند.پس همان بهتر که بمیرند…!

اما چه عواملی سبب می شود که سوئینی تاد و ادوارد دست قیچی را در کنار هم قرار دهیم؟

در نگاه اول،هر دو کاراکتر فیلم ها،انسانهایی تنها و طرد شده از سوی جامعه خویشند.انسان هایی که به تنهایی خود برای احقاق حقشان متمسک می شوند.ادوارد بدلیل نوع خاص خلقتش ودست های قیچی مانندش،از سوی اجتماع اطارف خود بیگانه تلقی می شود و طرد می گردد،اما سیرت مثبت وی همچنان بدنبال صلح با انسانهاست.ولی رفتار های آنان موجب طغیان وی می شود.

سوئینی تاد نیز چنین موقعیتی دارد.با این تفاوت که خودش عامل تمایز وجودش با اجتماع پیرامون می شود.وی قصد دارد که انتقام نافرجام خویش را با قتل انسانهای پیرامون خود به سرانجام برساند،تا شاید مرهمی باشد بر زخم لاعلاجش.

او هم در ابتدا تنها قصد انتقام از حاکم و دستگاهش را دارد،اما پس از ناکامی،کل انسانهای پیرامونش را مقصر می داند و آنها را قربانی خشم دیوانه وار خود می کند.

اگر کمی دقیق تر به عمق قضیه نگاه کنیم،در می یابیم که هر دو نفر در واقع قربانی دید بیگانه ستیز جامعه اطرافند.در ادوارد دست قیچی،همان دیدگاه خودی و بیگانه است که موجب عصیان نهایی ادوارد می شود.در سوئینی تاد هم طبقه حاکم عامل بدبختی وی هستند و جامعه ای که گویا انسانیت در

آن رنگ باخته نیز به این حاکمیت در تباهی سرنوشت سوئینی(هرچند ناخواسته)،یاری می رسانند

بحث مهم در اینجا،پرسوناژ انسان نمای کاراکتر های سوئینی ادوارد هستند.

اگر بخواهیم بعد روحانی همه انسانها را به دو بخش اصلی تقسیم کنیم،قطعا آن دو بخش بعد اهریمنی و بعد معنوی یا مثبت خواهند بود.

برتون در فضای فوق العاده بدیع این دو فیلم در واقع می کوشد که در کالبد هر یک از این شخصیت ها،یکی از ابعاد وجودی انسان را پررنگ تر کند و به تصویر بکشد.

ادوارد همان بعد معنوی است.بعد صلح طلب و مثبت انسان.فردی که با مهربانی خود قصد ایجاد ارتباط میان خود و انسان های عادی را دارد تا شاید بتواند به اشتراکاتی میان خود و آنها برسد،اما به همان دلایل نامبرده،یعنی قربانی گیری شهرنشینان جامعه زمانه او،ایجاب می کند که مانند خودشان با آنها برخورد کند.رفتاری که در نهایت به خشونتی ناخواسته منجر می شود.اما در انتها باز هم بعد معنویش پررنگ تر می شود و به اصل سیرت خوبش باز می گردد.

کاری که ادوارد در انتها انجام داد،سوئینی تاد در ابتدا انجام می دهد.وی جنبه اهریمنی وجود انسان هاست.جنبه ای که البته صد در صد اهریمنی نیست،اما معتقد است به شعار طغاس خون با خون!فردی که در زندگی رو به زوال خود،برای رفع موانع،راهی نمی بیند بجز سرکوب نیروهای مقصر بیرونی.در واقع وی خشونت را در جامعه و زمانه خود تنها ابزار پیشبرد اهداف خویش می داند و حالا که چیزی برای از دست دادن ندارد،دست به خشونت می زند.

فی الواقع تفاوت مهم دو دیدگاه این فیلم ها،نوع نگاه آنها به مقوله رفتار های انسانی است.یکی به دنبال صلح است تا نیازهای عاطفیش را رفع کند و به خواسته هایش برسد،اما به جایی نمی رسد و مجبور به اعمال خشونت می شود.دیگری تنها ابزار رسیدن به مقاصدش را خشونت های فجیع می پندارد و وقتی می بیند همه اینها تلاش های نافرجامی بوده برای یک هدف بیهوده،به آرامشی تلخ می رسد.

نکته دیگر سرنوشت تلخ هر دو شخصیت است.ادوارد صلح طلب وقتی به خشونت متوصل می شود،باز هم خود را موجودی تنها می یابد و به این نتیجه می رسد که تنهایی بهتر از همنشینی با انسانهای بی منطق و بی ِرحم است و باز به دنیای تاریک خویش باز می گردد.

اما سوئینی خشونت طلب،درست برعکس این روند را طی می کند.وی هنگامیکه به دروغ بودن تمام ادعاهای کودکانه لوسی پی می برد و تنها عشقش را با جنایات ذات خویش از بین می برد،به صلح و آرامش در کنار جسد معشوقش می رسد.در واقع وی نیز با مرگ غمبارش،به نوعی بازگشت به خویش می رسد و برای همیشه با جهان تاریک پیرامونش وداع می کند.

نکته جالب اینجاست که در هر دو فیلم،نقش این کاراکتر ها را جانی دپ ایفا می کند.بازیگری که پای ثابت فیلم های برتون حساب می شود و معتقدم بازیش در سوئینی تاد بهترین نقش آفرینی وی و اصلا از برترین بازی های تاریخ سینماست

باری،برتون در این فیلم ها به ما می گوید که انسان ها به همان اندازه که از ویژگی های مثبت و معنوی برخوردارند،می توانند خبیث هم باشند و اینکه در کل انسان های دارای موجوداتی با عواطف ناقص هستند که به تنهایی محکومند و هنوز هم انسان های واقعی تنها در قصه های پریان یافت می شوند

به عبارت دیگر:انسانم آرزوست…ّ

ساختن سوئینی تاد واكنش صادقانه یك رمانتیك احساساتی است نسبت به دنیایی كه در آن زندگی می‌كند. دنیایی كه فكر و ذهن آدم‌هایش به سمت ناامیدی و هرج و مرج می‌رود و تاثیر ابر بر آفتاب در آن بیشتر می‌شود. دیگر خبری از رویا و خیالبافی نیست و كابوس بر همه چیز سایه انداخته. در چنین شرایطی است كه پدر تیم برتون می‌میرد و خود او پدر می‌شود. ساخته شدن سوئینی تاد به معنای همان شك و تردید برتون نسبت به چیزهایی است كه قبلا قبول‌شان داشته و به آن‌ها اعتماد می‌كرده. اصلا همان چیزهای واضح و پرنور بوده كه اساس و پایه دنیای فیلم‌هایش شده و او را در قامت یك كارگردان نشانده. اما ابرهایی كه جلوی تابش نور آفتاب قرار گرفته، دنیای فیلمساز را تیره كرده - كل فیلم در یك مه غلیظ و فضای سربی رنگ جریان دارد - و همان طور كه استیون اسپیلبرگ گزارش اقلیت‌اش (2002) را ساخت، حالا برتون تلخ‌ترین فیلمش یعنی سوئینی تاد را كارگردانی كرده است. (جنس تلخی و كابوس گونه بودن دنیای فیلم به شدت متفاوت است با كابوس فانتزی كه خود برتون قبلا در بازگشت بتمن (1992) تجربه كرده بود) و سوئینی تاد دقیقا در مسیر منطقی كارنامه فیلمسازی او قرار دارد. اگر ادوارد دست قیچی نقطه عطف اول فیلمسازی برتون بود و دنیای شخصی او را در دل جریان اصلی سینمای آمریكا تثبیت كرد، حالا سوئینی تاد به عنوان نقطه عطف دوم خبر از شكل‌گیری یك دنیای جدید می‌دهد. نشانه‌های مشترك این مسیر واضح و آشكار هستند. ادوارد (جانی دپ) در ادوارد دست قیچی به شهر می‌آمد تا با آدم‌ها آشنا شود و دوست‌شان داشته باشد. در سوئینی تاد بنجامین باركر پا به لندن می‌گذارد تا از آدم‌ها انتقام بگیرد و نابودشان كند. اتاقك زیر شیروانی كه پگ باگز (دایان ویست) در ادوارد دست قیچی برای اولین بار ادوارد را در آن پیدا می‌كرد و او را به شهر می‌آورد تا از انزوا خارج‌اش كند، به اتاق تنهایی و انزوای باركر تبدیل شده كه در آن تیغ بر گردن طبقه اشراف شهر می‌كشد.‌ مسیری كه خون در تیتراژ ابتدایی سوئینی تاد طی می‌كند به همان مسیر حركت برف در تیتراژ ابتدایی ادوارد دست قیچی شبیه است. اگر در ادوارد دست قیچی برف بهانه‌ای بود برای پرشورتر كردن احساسات و رمانس داستان، در سوئینی تاد، خون این وظیفه را بر عهده دارد و به احساسات، جذبه‌ی جلال و شكوه داده است. دنیا یكی است. جهان بینی تیم برتون تغییری نكرده و به راحتی می‌توان گفت كه سوئینی تاد یك فیلم تیم برتون(ی) به معنای واقعی كلمه است. صحبت سر كیفیت است. سر خورشید تابانی كه حالا جایش را به مهی غلیظ داده. اما برتون مثل هر رمانتیك اصیل دیگری، امید و ایمان خود را به اصلاح دنیا از دست نداده - مثل اسپیلبرگ در گزارش اقلیت - و در چنین فیلم تلخ و تیره‌ای هم امیدواری‌اش را حفظ كرده است. انتخاب برتون، از بین رفتن تمامی آدم‌های اصلی داستان است تا شخصیت‌های اصلاح‌ كننده و مورد اعتمادش زنده بمانند و دنبال زندگی بروند. (مانند فیلم ستایش شده سال گذشته یعنی رفتگان (مارتین اسكورسیزی)). به همین خاطر آنتونی هوپ (كه اسمش هم معنی امید می‌دهد)، جوهانا باركر و پسر بچه زنده می‌مانند. بچه‌ای كه معادل عینی خود برتون در فیلم است و به شكلی نمادین، قهرمانی را كه سراسر وجودش پر از كینه و نفرت شده به قتل می‌رساند تا دنیای جدید با قدرت عشق و ایمان زوج جوان و عاشق فیلم ساخته شود. (تنها دیالوگی كه باركر در فیلم به دخترش می‌گوید این جمله است : چهره منو فراموش كن) در یكی از مصاحبه‌هایی كه این اواخر با تیم برتون شده بود، او گفته بود كه زمان ساخت ادوارد دست قیچی خیلی امیدوارتر از زمان ساخت فیلم آخرش بوده. گفته بود كه حالا نگران آینده فرزند سه چهار ساله‌اش در این دنیای تیره و كدر است. بله، سوئینی تاد واكنش صادقانه یك رمانتیك است نسبت به دنیایی كه در آن زندگی می‌كند. و خوب احساسات یك رمانتیك بیشتر از هر وقت دیگر، در ناامیدی است كه بروز پیدا می‌كند. احساساتی وسیع و پردامنه كه تماشاگر را در جو و اتمسفر جهان تیره فیلم غرق می‌كند و او را به مرحله جدیدی از دنیای فیلم‌سازی كودك رمانتیك سینما می‌كشاند.
موسیقی در فیلم‌های تیم برتون همیشه فراتر از یك عنصر به عنوان حاشیه صوتی فیلم بوده و اهمیتی هم‌پای شخصیت‌ها و كاراكترهای فیلم پیدا كرده است. كاراكتری كه خیلی جاها برای خیال‌انگیزتر كردن فضا و موقعیت‌ها استفاده شده (ادوارد دست قیچی(1990)، ماهی بزرگ(2004) و عروس مرده(2005)). فضاهایی كه به شكل غریبی موسیقی غریب‌ترشان كرده و تاثیر احساسی‌شان را چند برابر. در سوئینی تاد مانند ادوود (1994) خبری از دنی الفمن آهنگساز همیشگی برتون نیست. ولی نبودن الفمن ذره‌ای به دنیای فیلم/برتون لطمه نزده است. این‌جا برتون از ظرف/ژانری به نام موزیكال برای خلق یكی دیگر از همان دنیاهای شخصی‌اش استفاده كرده و از موزیكال قدیمی برادوی(ی) سوئینی تاد - كه از آن به عنوان "خونین ترین موزیكال جهان" نام برده می‌شود - برای ساختن فیلم/دنیای جدیدش كمك گرفته است. این انتخاب دو امكان بزرگ برای برتون مهیا كرده؛ اولی باشكوه نشان دادن همه چیز و دومی ساختن یك دنیای رمانتیك به شدت تلخ و پیچیده. شكوهی كه در میزانسن‌های چند لایه فیلم، شیوه نمایش كشتن آدم‌ها، حركات نرم و باطمانینه دوربین به قصد فضاسازی - كار درخشان داریوژ ولسكی كه دو تا از تلخ‌ترین فیلم‌های دهه نود را هم او فیلمبرداری كرده؛ یعنی رومئو خون می‌ریزد (پیتر مداك) و شهر تاریك (الكس پرویاس) - و بسیاری از قطعات عاشقانه‌ی موزیكال فیلم خودش را نشان می‌دهد -...I feel you johanna - و البته شكوه، ویژگی خیره‌كننده هر موزیكالی است كه به عالی‌ترین شكل ممكن ساخته شده باشد. در هیچ كدام از فیلم‌های قبلی برتون به اندازه سوئینی تاد، عشق و نفرت به این میزان وجود نداشته. عشق و نفرتی توامان كه در حكم قوه‌ی انگیزه‌دهنده به شخصیت‌ها بخواهد آن‌ها را جلو ببرد و برای‌شان ایمان و اعتقاد به وجود آورد. در این جا از یك طرف با داستانی پریانی/ سیندرلایی مواجه هستیم كه آنتونی هوپ (جیمی كمپبل باور) می‌خواهد دختر سوئینی تاد را كه عاشقش شده از چنگال قاضی تورپین (آلن ریكمن) دیو سیرت نجات دهد و به عشقش برسد و از طرف دیگر بنجامین باركر/سوئینی تاد - با بازی درخشان و به یاد ماندنی جانی دپ كه به جرات می‌توان بازی‌اش را یكی از بزرگ‌ترین دارایی‌های سینما در هزاره جدید دانست - وجود دارد كه انگار فقط برای ویران كردن و انتقام گرفتن زنده مانده است (ابتدای فیلم باركر به هوپ می‌گوید كه ذهنش از آرامش خیلی دور است.) ژانر موزیكال و استفاده از معماری خاص شهر لندن باعث شده كه هم عشق و نفرت از چیزی كه هستند باشكوه‌تر به نظر برسند و اپرایی جلوه كنند و هم دست تیم برتونی را كه این‌جا از همیشه‌اش رمانتیك تر به نظر می‌رسد، بیشتر برای بروز احساسات باز بگذارد. احساساتی كه اوجش در فیلم و در میان تمامی آثار برتون، جان دادن بنجامین باركر(ی) است كه خون‌های سرازیر شده از گردنش هم او را بی‌جان‌تر می‌كند و هم صورت معشو‌قش/زنش را كه مرده در آغوشش است سرخ می‌كند و می‌پوشاند. فرود آمدن قطرات خون روی صورت زن، اوج دیدگاه رمانتیك تلخ برتون است. بنجامین باركر كه نفرت تمام وجودش را در بر گرفته كسی را به اشتباه می‌كشد كه زمانی عاشقش بوده و همه چیزش را به خاطر نبودن او از دست داده و دچار حرمان و انزوا شده است. باركر خود قربانی نفرتی می‌شود كه در تمام طول فیلم علیه بقیه از آن استفاده می‌كرده. و پایان این رمانتی‌سیسم تلخ، مرگ عاشق و معشوق كنار هم در بستر چشمه غلتان و لایزال خون است‌ به شیوه اپراهای قدیمی ایتالیایی؛ آرام، پر از احساس، جاویدان و باشكوه.

1- سوئینی تاد: آرایشگر شیطان صفت خیابان فلیت بی شک تلخ ترین و سیاه ترین فیلم دوره کارگردانی برتون است. از برجسته ترین نکته‌های درام فیلم:

- ماجرای آنتونی و جوآنا که به هم نرسیدند.

- شعرهایی که در طول فیلم خوانده می‌شود روانپریشی و میزان افسردگی خواننده رابه نمایش میگذارند.

- خود زخم‌هایی که تاد در فیلم بر می‌دارد به نوبه خود درام هستند.

- خانم لاوت و عشق پنهانی او نسبت به سوئینی تاد.

۲- سوئینی تاد دقیقا عکس فیلم «ادوارد دست قیچی» می‌باشد. در آن فیلم ادوارد به شهر می‌آید و قصد دوستی با مردم را دارد.سوئینی به لندن می‌آید تا با مردم دعوا کند.

۳- به لحاظی می‌شود گفت که موفقیت فیلم سوئینی تاد به موزیک آن مدیون است.استفان سندهایم و گروه نوازندگی آنها و اجرای فوق العاده بازیگران بر فضای سرد فیلم اثر مثبت دارد. اما تماشاگران انگلیسی اعتراض کردند زیرا در تریلر تبلیغاتی فیلم موزیکال بودن فیلم تا حد زیادی مخفی شده‌است.

۶- دپ بدلیل بیماری دخترش نتوانست در فیلم بازی کند اما فیلمبرداری به سه ماه بعد موکول شد و در آخر ششمین همکاری تیم برتون و جانی دپ تکمیل شد.

5-در اصل ریشه اصلی فیلم به نمایشی موزیکال در سال ۱۸۲۹ باز میگردد.

7- کرک هانیکات منتقد هالیوود ریپورتر به خشونت جاری در فیلم اشاره می‌کند و می‌نویسد: «خون و موسیقی درکنار هم آزاردهنده هستند و کاملا برخلاف انتظارات. برتون لخته‌های خون را به صورت تماشاگرش می‌پاشد تا تماشاگر جنون و خشم سوینی را حس کند. برتون با همکاری جانی دپ، سوینی تاد را گودالی تیره و تار می‌سازد پر از خشم و نفرت که در نوع خود قابل توجه‌است. جانی دپ با بازی محکم و صدای شگفت آورش سوینی تادی برای همیشه‌است.»


به اینکه این فیلم یک فیلم موزیکال است شاید برای بیننده ای که از موسیقی اپرا یا کلاسیک چندان خوشش نمی‌ آید کمی‌ کسل کننده باشد اما با دقت روی دیالوگ‌ها، فضاها و داستان جذاب فیلم می‌توان از آن لذت برد.

تیم برتون و جانی دپ به انگیزه كارگردانی و نقش آفرینی در فیلم «سوئینی تاد» گفتگویی انجام داده اند که در ادامه براوتن گذاشتم

ادامه مطلب

طبقه بندی: سینمای جهان، مصاحبه،
برچسب ها: Tim Burton، Johnny Depp، Helena Bonham Carter، Alan Rickman، Timothy Spall، Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet Street، سوئینی تاد : آرایشگر شیطان‌صفت خیابان فلیت،
[ دوشنبه 25 مرداد 1389 ] [ 12:51 ق.ظ ] [ Zeinab A-R ]
                   http://img.listal.com/image/255845/600full-heath-ledger.jpg

Z-R:
اگر شما طرف دار کمیک بوک باشید,مطمئنا شوالیه تاریکی رو از دست ندادین,فیلمی که در جهات مختلف قویه
ولی اگر برای بار اول این فیلم رو نگاه کنید هیچ چیز شما رو به وجد نمیاذه جز کارکتر ژوکر
سال ۲۰۰۸ با تراژدی مرگ هیث لجر شروع شد. یكی از ستاره های آینده دار در میان هم نسلان خویش. مرگ او یكی دو سال بعد از نامزدی او برای فیلم كوهستان بروكبك اتفاق افتاد. او درحالی مرد كه مشغول فیلم برداری فیلم (the imaginarium of doctor Parnassus) بود كه توسط دیگر بازیگران به احترام او تكمیل شد. بزرگترین نقش او تا به حال فیلم بتمن است كه در نقش جوكر ظاهر شد. این مصاحبه از او در سر صحنه در سال ۲۰۰۷ به عمل آمده است و آخرین مصاحبه  رسمی اوست…

مصاحبه در ادامه مطلب

ادامه مطلب

طبقه بندی: مصاحبه،
برچسب ها: هیث لجر، مصاحبه با هیث لجر، شوالیه تاریکی، heath ledger،
[ شنبه 23 مرداد 1389 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

فرض کن توی یه جنگل آبی وارد میشی و بوی چمن تازه رو احساس میکنی و میخوای جلوتر بری،میری میری تا به یه دریاچه میرسی یه قایق کوچیک قرمز کنارته و یه راه طلایی پیش رو داری سوار بر قایق به کلبه ای که وسط دریاچه است میرسی سکوت مطلق, خوب گوش کن صدای بال زدن پری های پشت سرتو میشنوی پس خوب دقت کن حالا رسیدی به کلبه ی چوبی که روی دیوارهاش پیچک های امید دست هاشون رو به سمت آسمون گرفتن.تو رسیدی؟ در کلبه بازه اجازه داری واردش بشی یا اینکه به زبون پیچک ها بهت بگیم که به وبلاگمون خوش اومدی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :