Z-R:با سلام به همه ی دوستان پست ایندفعه یه چیز خاصیه و دارای رگ های روان است میخوام این پست رو با یه مطلب کوتاه شروع کنم
« می گن وقتی انسان می میره ،
دقیقا 21 گرم از وزنش کم میشه ، 21 گرم وزن چیه ؟ 21 گرم اصلا چقدر وزن
داره ؟ 21 گرم وزن چند سکه 5 سنتی می شه ؟ 21 گرم وزن یک مرغ مگس خوار ...
21 گرم ، وزن یک شکلات ... »
خب این افتتاخیه بود و شما باید بدونید که پست این دفعه درباره ی فیلم 21 گرم است, از شاهکارهای بازی آقای شان پن که این فقط گوشه ای از ویژگی های شاخص این فیلم است.
خلاصه فیلم:
جک(benicio del toro)
در گذشته خلاف کار حرفهبوده و مدتهای زیادی را در زندان به سر برده
است.اما حال با روی آوردن به ایمان و اعتقادات مسیحی وآغاز یک زندگی جدید
،تلاش میکند آینده خود را متفاوت با گذشتهاش رقم زند.به همین دلیل به
انجام امور مربوط کلیسا میپردازد.در این میان او در مزایده ای برنده یک
اتومبیل میشود تا بعد از آن کارهای خود را به وسیله آن انجام دهد.اما
همیناتومبیل منجر به مرگ مایکل و دو دختر خردسالش میشود! جک در یک
تصادف پس از برخورد با این 3نفر،از محلکه میگریزد.اما پس از مدتی در اثر
عذاب وجدان خود را تسلیم پلیس میکند.
قلب مایکل با موافقت همسرش (کریستین)به پل(sean penn)
که در انتظار دریافت قلبی سالم است پیوند میخورد و او زندگی دوبارهای
مییابد.همسر پل تلاش دارد تا از او صاحب فرزندی شود اما پل در جستجوی
یافتن خانوادهی کسی است که به او فرصت حیاتی دوباره داده است.
کریستین (noami watts) پس از مرگ همسرش به شدت افسرده شده و به تنها چیزی که فکر میکند پیدا کردن و انتقام گرفتن از قاتل همسر و فرزندانش است.
پل
پس از مدتی کریستین را پیدا میکند اما میان آنها یک رابطهی عمیق عاطفی
شکل میگیرد. به این ترتیب پل به کریستین کمک میکند تا قاتل همسرش را
بیابد.
جک
پس از معرفی خود به پلیس،محاکمه شده و به یک اردوگاه کار فرستاده شده
است.کریستین و پل به سراغ او میروند.پل در موقعییتی جک را گرفتار میکند
و بر روی او اسلحه میکشد اما از زدن تیر به وی خودداری میکند.
شب
هنگام،جک که به شدت تحقیر شده است به سراغ پل و کریستین میرود و در یک
نزاع و درگیری شدید میان آنها،پل به سختی مجروح میشود. جک و کریستین او
را به بیمارستان میرسانند!
در بیمارستان پل در انتظار ...
فیلم 21 گرم توسط کارگردان و نویسنده آن مانند قطعات پازل
در هم شکسته می شود . و با شروع فیلم این پازل ها به تدریج و با نظمی خاص
( که ممکن است دقیقا خلاف این به نظر رسد ، یعنی بیننده احساس آشفتگی و بی نظمی در داستان داشته باشد )
کنار هم چیده می شوند تا در چند فصل پایانی فیلم این پازل تکمیل شده و
معنا و مفهوم خود را بدست آورد . خیلی از منتقدان بر این باورند که اگر
داستان این فیلم به صورت خطی بیان می شد ، هیچ شاخصه ای در فیلم وجود
نداشت و یک داستان ساده مطرح می شد . در صورتی که این منتقدین اصلا به این
موضوع دقت نکرده اند که برخی از حوادث این فیلم به طور همزمان رخ داده است
و بیان خطی این حوادث همزمان نه تنها به داستان لطمه می زند بلکه تقریبا
نمایش آن ها غیر ممکن است . از طرف دیگر این گونه بیان پازل گونه فیلم یکی
از نقاط قوت آن است که این کارگردان یعنی آلخاندرو گونزالز به خوبی این کار را انجام داده که البته اینگونه فیلم ساختن اولین تجربه ی او نبوده است .
یکی
دیگر از نقاط قوت فیلم علاوه بر مورد بالا که بیان شد ، فیلمبرداری آن است
. این نوع فیلمبراردی که دوربین بر روی شانه های فیلمبردار حمل می شود
کاملا با موضوع و درون مایه فیلم هماهنگی دارد . آن زمان که کریستینا دچار
سرگیجه ای شدید و افکاری آشفته می شود و پس از قدم زدن در خیابان به چهار
راه محل تصادف همسر و فرزندانش می رسد ، دوربین نیز با وی حرکت می کند و
پس از چرخیدن بیش از 360 درجه حول او می ایستد که این کار دوربین حس درونی
کریستینا را به بیننده منتقل می کند و آن سرگیجه و توهم و مشوش بودن ذهن
به بیننده نیز منتقل می شود . و اما درون مایه فیلم : خط سیر فیلم بر
تقدیر و سرنوشت استوار است و تاثیر این تقدیر را در زندگی انسان ها نشان
می دهد ، تاثیری گریز ناپذیر و مطلق به طوری که در میان فیلم این سرنوشت
محتوم احساس خفگی را به بیننده القا می کند . اما در بعضی از صحنه همین
تقدیر مورد تشکیک قرار گرفته و از سوی اختیار انسان تهدید می گردد . مانند
سکانسی که پل تفنگش را به سمت قاتل نشانه می رود و حتی شلیک هم می کند ،
اما با اراده ی خود گلوله ها را به قاتل نمی زند بلکه به کنار او برخورد
می کند . این نوع جدل میان جبر و اختیار همواره با انسان بوده و موضوع به
روز و همیشگی مورد توجه فلاسفه بوده است . مبارزه ای که هیچ گاه پایان بر
آن نبوده و همواره فلاسفه را به سه گروه تقسیم کرده است : گروه اول جبر
مطلق را می پذیرند ، گروه دوم اختیار مطلق و گروه سوم میانه رو بوده اند و
جبر و اختیار را تواما و محدود شده قبول دارند .
و اما با وجود این
مبارزه و جدل میان جبر و اختیار و همچنین سرنوشت و اراده انسان ، فیلم به
موضوع دیگری نیز اشاره دارد که آن جریان داشتن زندگی است. با وجود مرگ پل
( شون پن ) در انتهای فیلم خود وی در آخرین لحظات زندگی به ادامه داشتن زندگی اشاره می کند.
الخاندرو گنزالس
بارها و بارها در فیلم اعتقادات رایج در دین مسیح را مورد انتقاد قرار
میدهد که این امر گاهی به گونهای کاملا مستقیم صورت میگیرد:
جک(در
مقابل اسقف کلیسا):من خودم رو وقف مسیح کردم و اون در عوض یه ماشین به من
داد تا باحاش بزنم یه مرد و دو دخترش رو بکشم.اون حتی توانایی موندن و
کمک کردن به اونها رو به من نداد.مسیح به من خیانت کرد!هیچ جهنمی در کار
نیست.جهنم همین جا توی سر منه!"
به این ترتیب او آموزههای دینی و اعتقادات مذهبی را بر زندگی انسان کاملا بیتاثیر قلمداد میکند....
اما....
در پایان فیلم ما جک را میبینیم که در اقدامی غیر قابل پیشبینی همراه با کریستین،پل را به بیمارستان میرساند و در پاسخ به این سوال پلیس که چه کسی به پل تیراندازی کرده است نام خود را بر زبان میآورد!
در ادامه تصاویری از این فیلم رو براتون گذاشتم
ادامه مطلب
طبقه بندی:
سینمای جهان،
برچسب ها:
شان پن،
فیلم 21 گرم،
آلخاندرو گونزالز،